بخش ۱۵ - مناجات
ای خدای بینظیر ایثار کنگوش را چون حلقه دادی زین سخن
گوش ما گیر و بدان مجلس کشانکز رحیقت میخورند آن سرخوشان
چون به ما بویی رسانیدی ازینسر مبند آن مشک را ای رب دین
از تو نوشند ار ذکورند ار اناثبیدریغی در عطا یا مستغاث
ای دعا ناگفته از تو مستجابداده دل را هر دمی صد فتح باب
چند حرفی نقش کردی از رقومسنگها از عشق آن شد همچو موم
نون ابرو صاد چشم و جیم گوشبر نوشتی فتنهٔ صد عقل و هوش
زان حروفت شد خرد باریکریسنسخ میکن ای ادیب خوشنویس
در خورِ هر فکرِ بسته بر عدمدم به دم نقشِ خیالی خوشرقم
حرفهای طرفه بر لوح خیالبر نوشته چشم و عارض خد و خال
بر عدم باشم نه بر موجود مستزانک معشوقِ عدم وافیترست
عقل را خط خوان آن اَشکال کردتا دهد تدبیرها را زان نورد