بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
گفت ماهی دگر وقت بلاچونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیقفوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنمخویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبرپشت زیر و میروم بر آب بر
میروم بر وی چنانک خس رودنی بسباحی چنانک کس رود
مرده گردم خویش بسپارم به آبمرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتیاین چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل انیاتی الموت تموتوا بالفتن
همچنان مرد و شکم بالا فکندآب میبردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه بردکه دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد میشد او کز آن گفت دریغپیش رفت این بازیم رستم ز تیغ
پس گرفتش یک صیاد ارجمندپس برو تف کرد و بر خاکش فکند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آبماند آن احمق همیکرد اضطراب
از چپ و از راست میجست آن سلیمتا بجهد خویش برهاند گلیم
دام افکندند و اندر دام مانداحمقی او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابهایبا حماقت گشت او همخوابهایی
او همی جوشید از تف سعیرعقل میگفتش الم یاتک نذیر
او همیگفت از شکنجه وز بلاهمچو جان کافران قالوا بلی
باز میگفت او که گر این بار منوا رهم زین محنت گردنشکن
من نسازم جز به دریایی وطنآبگیری را نسازم من سکن
آب بیحد جویم و آمن شومتا ابد در امن و صحت میروم