گنج

بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او

هم‌چنان آمد که او فرموده بودبوالحَسن از مردمان آن را شنود
که حَسن باشد مرید و امتمدرس گیرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نیز خوابش دیده‌اموز روان شیخ این بشنیده‌ام
هر صباحی رو نهادی سوی گورایستادی تا ضحی اندر حضور
یا مثال شیخ پیشش آمدییا که بی‌گفتی شکالش حل شدی
تا یکی روزی بیامد با سعودگورها را برف نو پوشیده بود
توی بر تو برف‌ها هم‌چون علَمقُبّه قُبّه دید و شد جانش به غم
بانگش آمد از حظیرهٔ شیخ حیّها اَنَا اَدْعوکَ کی تَسْعیٰ اِلَیّ
هین بیا این سو بر آوازم شتابعالم ار برفست روی از من متاب
حال او زان روز شد خوب و بدیدآن عجایب را که اوّل می‌شنید