بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او
باد بر تخت سلیمان رفت کژپس سلیمان گفت بادا کژ مغژ
باد هم گفت ای سیلمان کژ مروور روی کژ از کژم خشمین مشو
این ترازو بهر این بنهاد حقتا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو کم کنی من کم کنمتا تو با من روشنی من روشنم
همچنین تاج سلیمان میل کردروز روشن را برو چون لیل کرد
گفت تاجا کژ مشو بر فرق منآفتابا کم مشو از شرق من
راست میکرد او به دست آن تاج راباز کژ میشد برو تاج ای فتی
هشت بارش راست کرد و گشت کژگفت تاجا چیست آخر کژ مغژ
گفت اگر صد ره کنی تو راست منکژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن
پس سلیمان اندرونه راست کرددل بر آن شهوت که بودش کرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شدآنچنان که تاج را میخواست شد
بعد از آنش کژ همی کرد او به قصدتاج او میگشت تارکجو به قصد
هشت کرت کژ بکرد آن مهترشراست میشد تاج بر فرق سرش
تاج ناطق گشت کای شه ناز کنچون فشاندی پر ز گل پرواز کن
نیست دستوری کزین من بگذرمپردههای غیب این برهم درم
بر دهانم نه تو دست خود ببندمر دهانم را ز گفت ناپسند
پس ترا هر غم که پیش آید ز دردبر کسی تهمت منه بر خویش گرد
ظن مبر بر دیگری ای دوستکامآن مکن که میسگالید آن غلام
گاه جنگش با رسول و مطبخیگاه خشمش با شهنشاه سخی
همچو فرعونی که موسی هشته بودطفلکان خلق را سر میربود
آن عدو در خانهٔ آن کور دلاو شده اطفال را گردن گسل
تو هم از بیرون بدی با دیگرانواندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدوت اوست قندش میدهیوز برون تهمت به هر کس مینهی
همچو فرعونی تو کور و کوردلبا عدو خوش بیگناهان را مذل
چند فرعونا کشی بیجرم رامینوازی مر تن پر غرم را
عقل او بر عقل شاهان میفزودحکم حق بیعقل و کورش کرده بود
مهر حق بر چشم و بر گوش خردگر فلاطونست حیوانش کند
حکم حق بر لوح میآید پدیدآنچنان که حکم غیب بایزید