بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیهالسلام پیش از سلیمان علیهالسلام بر بنای آن مسجد
چون درآمد عزم داودی به تنگکه بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترک این بخوانکه ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آنک تو اینمسجد اقصی بر آری ای گزین
گفت جرمم چیست ای دانای رازکه مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجرمی تو خونها کردهایخون مظلومان بگردن بردهای
که ز آواز تو خلقی بیشمارجان بدادند و شدند آن را شکار
خون بسی رفتست بر آواز توبر صدای خوب جانپرداز تو
گفت مغلوب تو بودم مست تودست من بر بسته بود از دست تو
نه که هر مغلوب شه مرحوم بودنه که المغلوب کالمعدوم بود
گفت این مغلوب معدومیست کوجز به نسبت نیست معدوم ایقنوا
این چنین معدوم کو از خویش رفتبهترین هستها افتاد و زفت
او به نسبت با صفات حق فناستدر حقیقت در فنا او را بقاست
جملهٔ ارواح در تدبیر اوستجملهٔ اشباح هم در تیر اوست
آنک او مغلوب اندر لطف ماستنیست مضطر بلک مختار ولاست
منتهای اختیار آنست خودکه اختیارش گردد اینجا مفتقد
اختیاری را نبودی چاشنیگر نگشتی آخر او محو از منی
در جهان گر لقمه و گر شربتستلذت او فرع محو لذتست
گرچه از لذات بیتاثیر شدلذتی بود او و لذتگیر شد