بخش ۱۵ - گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را
مرتضی را گفت روزی یک عنودکو ز تعظیم خدا آگه نبود
بر سر بامی و قصری بس بلندحفظ حق را واقفی ای هوشمند
گفت آری او حفیظست و غنیهستی ما را ز طفلی و منی
گفت خود را اندر افکن هین ز باماعتمادی کن بحفظ حق تمام
تا یقین گردد مرا ایمان توو اعتقاد خوب با برهان تو
پس امیرش گفت خامش کن بروتا نگردد جانت زین جرئت گرو
کی رسد مر بنده را که با خداآزمایش پیش آرد ز ابتلا
بنده را کی زهره باشد کز فضولامتحان حق کند ای گیج گول
آن خدا را میرسد کو امتحانپیش آرد هر دمی با بندگان
تا به ما ما را نماید آشکارکه چه داریم از عقیده در سرار
هیچ آدم گفت حق را که تو راامتحان کردم درین جرم و خطا
تا ببینم غایت حلمت شهااه کرا باشد مجال این کرا
عقل تو از بس که آمد خیرهسرهست عذرت از گناه تو بتر
آنک او افراشت سقف آسمانتو چه دانی کردن او را امتحان
ای ندانسته تو شر و خیر راامتحان خود را کن آنگه غیر را
امتحان خود چو کردی ای فلانفارغ آیی ز امتحان دیگران
چون بدانستی که شکردانهایپس بدانی کاهل شکرخانهای
پس بدان بیامتحانی که الهشکری نفرستدت ناجایگاه
این بدان بیامتحان از علم شاهچون سری نفرستدت در پایگاه
هیچ عاقل افکند در ثمیندر میان مستراحی پر چمین
زانک گندم را حکیم آگهیهیچ نفرستد به انبار کهی
شیخ را که پیشوا و رهبرستگر مریدی امتحان کرد او خرست
امتحانش گر کنی در راه دینهم تو گردی ممتحن ای بییقین
جرات و جهلت شود عریان و فاشاو برهنه کی شود زان افتتاش
گر بیاید ذره سنجد کوه رابر درد زان که ترازوش ای فتی
کز قیاس خود ترازو میتندمرد حق را در ترازو میکند
چون نگنجد او به میزان خردپس ترازوی خرد را بر درد
امتحان همچون تصرف دان دروتو تصرف بر چنان شاهی مجو
چه تصرف کرد خواهد نقشهابر چنان نقاش بهر ابتلا
امتحانی گر بدانست و بدیدنی که هم نقاش آن بر وی کشید
چه قدر باشد خود این صورت که بستپیش صورتها که در علم ویست
وسوسهٔ این امتحان چون آمدتبخت بد دان کآمد و گردن زدت
چون چنین وسواس دیدی زود زودبا خدا گرد و در آ اندر سجود
سجده گه را تر کن از اشک روانکای خدا تو وا رهانم زین گمان
آن زمان کت امتحان مطلوب شدمسجد دین تو پر خروب شد