بخش ۱۲ - معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین
خلق را میراند از وی آن جوانتا علاجش را نبینند آن کسان
سر به گوشش برد همچون رازگوپس نهاد آن چیز بر بینی او
کو به کف سرگین سگ ساییده بودداروی مغز پلید آن دیده بود
ساعتی شد مرد جنبیدن گرفتخلق گفتند این فسونی بد شگفت
کین بخواند افسون به گوش او دمیدمرده بود افسون به فریادش رسید
جنبش اهل فساد آن سو بودکه زنا و غمزه و ابرو بود
هر کرا مشک نصیحت سود نیستلاجرم با بوی بد خو کرد نیست
مشرکان را زان نجس خواندست حقکاندرون پشک زادند از سبق
کرم کو زادست در سرگین ابدمینگرداند به عنبر خوی خود
چون نزد بر وی نثار رش نوراو همه جسمست بیدل چون قشور
ور ز رش نور حق قسمیش دادهمچو رسم مصر سرگین مرغزاد
لیک نه مرغ خسیس خانگیبلک مرغ دانش و فرزانگی
تو بدان مانی کز آن نوری تهیزآنک بینی بر پلیدی مینهی
از فراقت زرد شد رخسار و روبرگ زردی میوهٔ ناپخته تو
دیگ ز آتش شد سیاه و دودفامگوشت از سختی چنین ماندست خام
هشت سالت جوش دادم در فراقکم نشد یک ذره خامیت و نفاق
غورهٔ تو سنگ بسته کز سقامغورهها اکنون مویزند و تو خام