گنج

بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع

باز می‌دیدم که می‌شد هفت، یکمی‌شکافد نور او جیب فلک
باز آن یک، بار دیگر هفت شدمستی و حیرانی من زفت شد
اتصالاتی میان شمعهاکه نیاید بر زبان و گفت ما
آنک یک دیدن کند ادراک آنسالها نتوان نمودن از زبان
آنک یک دم بیندش ادراک هوشسالها نتوان شنودن آن بگوش
چونک پایانی ندارد رو الیکزانک لا احصی ثناء ما علیک
پیشتر رفتم دوان کان شمعهاتا چه چیزست از نشان کبریا
می‌شدم بی خویش و مدهوش و خرابتا بیفتادم ز تعجیل و شتاب
ساعتی بی‌هوش و بی‌عقل اندریناوفتادم بر سر خاک زمین
باز با هوش آمدم برخاستمدر روش گویی نه سر نه پاستم