گنج

بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت

دید در ایام آن شیخ فقیرمصحفی در خانهٔ پیری ضریر
پیش او مهمان شد او وقت تموزهر دو زاهد جمع گشته چند روز
گفت اینجا ای عجب مصحف چراستچونک نابیناست این درویش راست
اندرین اندیشه تشویشش فزودکه جز او را نیست اینجا باش و بود
اوست تنها مصحفی آویختهمن نیم گستاخ یا آمیخته
تا بپرسم نه خمش صبری کنمتا به صبری بر مرادی بر زنم
صبر کرد و بود چندی در حرجکشف شد کالصبر مفتاح الفرج