گنج

بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۷ بیت
آن یکی الله می‌گفتی شبیتا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
گفت شیطان: آخر ای بسیارگواین همه الله را لبیک کو؟
می‌نیاید یک جواب از پیش تختچند الله می‌زنی با روی سخت
او شکسته‌دل شد و بنهاد سَردید در خواب او خضِر را در خُضر
گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ایچون پشیمانی از آن که‌ش خوانده‌ای
گفت لبیکم نمی‌آید جوابزان همی‌ترسم که باشم رَدِ باب
گفت آن الله تو لبیک ماستو آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
حیله‌ها و چاره‌جویی‌های توجذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماستزیرِ هر یا‌ربِّ تو لبیک‌هاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیستزانک یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفل است و بندتا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملک و مالتا بکرد او دعوی عزّ و جلال
در همه عمرش ندید او درد سرتا ننالد سوی حق آن بدگهر
داد او را جمله ملک این جهانحق ندادش درد و رنج و اندُهان
درد آمد بهتر از ملک جهانتا بخوانی مر خدا را در نهان
خواندن بی‌درد از افسردگی‌ستخواندن با درد از دل‌بردگی‌ست
آن کشیدن زیر لب آواز رایاد کردن مبدأ و آغاز را
آن شده آواز صافی و حزینای خدا وی مستغاث‌و ای معین
نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیستزانک هر راغب اسیر ره‌زنی‌ست
چون سگِ کهفی که از مردار رستبر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قیامت می‌خورد او پیش غارآب رحمت عارفانه بی تغار
ای بسا سگ‌پوست کاو را نام نیستلیک اندر پرده بی آن جام نیست
جان بده از بهر این جام ای پسربی جهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حَرَجصبر کن کالصبر مفتاح الفرج
زین کمین، بی صبر و حزمی کس نرَستحزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خوردْ کاین زهرین گیا‌ستحزم کردن زور و نور انبیا‌ست
کاه باشد کو به هر بادی جهدکوه کی مر باد را وزنی نهد‌؟
هر طرف غولی همی‌خواند تو راکای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم‌، همرهت باشم رفیقمن قلاووزم درین راه دقیق
نه قلاوز‌ست و نه ره داند اویوسفا کم رو سویِ آن گرگ‌خو
حزم این باشد که نفریبد تو راچرب و نوش و دام‌های این سرا
که نه چربِش دارد و نه نوش اوسِحر خواند، می‌دمد در گوش او
که بیا مهمان ما ای روشنیخانه آن تست و تو آن منی
حزم آن باشد که گویی تُخمه‌امیا سقیمم خستهٔ این دخمه‌ام
یا سرم دردست درد سر بِبَریا مرا خوانده‌ست آن خالو پِسَر
زانک یک نوشت دهد با نیش‌هاکه بکارد در تو نوشش ریش‌ها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهدماهیا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود کی دهد آن پر حیَلجوز پوسیده‌ست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را بردصد هزاران عقل را یک نشمرد
یار تو خرجین تست و کیسه‌اتگر تو رامینی مجو جز ویسه‌ات
ویسه و معشوق تو هم ذات تستوین برونی‌ها همه آفات تست
حزم آن باشد که چون دعوت کنندتو نگویی مست و خواهان منند
دعوت ایشان صفیر مرغ دانکه کند صیاد در مکمن نهان
مرغ مرده پیش بنهاده که اینمی‌کند این بانگ و آواز و حنین
مرغ پندارد که جنس اوست اوجمع آید، بَر دَرَدْشان پوست او
جز مگر مرغی که حزمش داد حقتا نگردد گیج آن دانه و مَلَق
هست بی حزمی پشیمانی یقینبشنو این افسانه را در شرح این