بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را
روز گشت و آمدند آن کودکانبر همین فکرت ز خانه تا دکان
جمله اِستادند بیرون منتظرتا درآید اول آن یار مصر
زانک منبع او بُدست این رای راسَر امام آید همیشه پای را
ای مقلد تو مجو بیشی بر آنکو بود منبع ز نور آسمان
او در آمد گفت اُستا را سلامخیر باشد رنگ رویت زردفام
گفت استا نیست رنجی مر مراتو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد اما غبارِ وهمِ بَداندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد دیگری گفت این چنیناندکی آن وهم افزون شد بدین
همچنین تا وهم او قوت گرفتماند اندر حال خود بس در شگفت