گنج

بخش ۵۱ - مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست

آن یکی مرد دومو آمد شتابپیش یک آیینه دار مستطاب
گفت از ریشم سپیدی کن جداکه عروس نو گزیدم ای فتی
ریش او ببرید و کل پیشش نهادگفت تو بگزین مرا کاری فتاد
این سؤال و آن جوابست آن گزینکه سر اینها ندارد درد دین
آن یکی زد سیلیی مر زید راحمله کرد او هم برای کید را
گفت سیلی‌زن سؤالت می‌کنمپس جوابم گوی وانگه می‌زنم
بر قفای تو زدم آمد طراقیک سؤالی دارم اینجا در وفاق
این طراق از دست من بودست یااز قفاگاه تو ای فخر کیا
گفت از درد این فراغت نیستمکه درین فکر و تفکر بیستم
تو که بی‌دردی همی اندیش ایننیست صاحب‌درد را این فکر هین