بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی
پیش ازین زان گفته بودیم اندکیخود چه گوییم از هزارانش یکی
خواستم گفتن در آن تحقیقهاتا کنون وا ماند از تعویقها
حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیلگفته آید شرح یک عضوی ز پیل
گوش کن هاروت را ماروت راای غلام و چاکران ما روت را
مست بودند از تماشای الهوز عجایبهای استدراج شاه
این چنین مستیست ز استدراج حقتا چه مستیها کند معراج حق
دانهٔ دامش چنین مستی نمودخوان انعامش چهها داند گشود
مست بودند و رهیده از کمندهای هوی عاشقانه میزدند
یک کمین و امتحان در راه بودصرصرش چون کاه کُه را میربود
امتحان میکردشان زیر و زبرکی بود سرمست را زینها خبر
خندق و میدان بپیش او یکیستچاه و خندق پیش او خوش مسلکیست
آن بز کوهی بر آن کوه بلندبر دود از بهر خوردی بیگزند
تا علف چیند ببیند ناگهانبازیی دیگر ز حکم آسمان
بر کُهی دیگر بر اندازد نظرماده بز بیند بر آن کوه دگر
چشم او تاریک گردد در زمانبر جهد سرمست زین کُه تا بِدان
آنچنان نزدیک بنماید وراکه دویدن گرد بالوعهٔ سرا
آن هزاران گز دو گز بنمایدشتا ز مستی میل جستن آیدش
چونک بجهد در فتد اندر میاندر میان هر دو کوه بی امان
او ز صیادان به کُه بگریختهخود پناهش خون او را ریخته
شسته صیادان میان آن دو کوهانتظار این قضای با شکوه
باشد اغلب صید این بز همچنینورنه چالاکست و چست و خصمبین
رستم ارچه با سر و سبلت بوددام پاگیرش یقین شهوت بود
همچو من از مستی شهوت ببرمستی شهوت ببین اندر شتر
باز این مستی شهوت در جهانپیش مستی ملک دان مستهان
مستی آن مستی این بشکنداو به شهوت التفاتی کی کند
آب شیرین تا نخوردی آب شورخوش بود خوش چون درون دیده نور
قطرهای از بادههای آسمانبر کند جان را ز می وز ساقیان
تا چه مستیها بود املاک راوز جلالت روحهای پاک را
که به بوی دل در آن می بستهاندخم بادهٔ این جهان بشکستهاند
جز مگر آنها که نومیدند و دورهمچو کفاری نهفته در قبور
ناامید از هر دو عالم گشتهاندخارهای بینهایت کشتهاند
پس ز مستیها بگفتند ای دریغبر زمین باران بدادیمی چو میغ
گستریدیمی درین بیداد جاعدل و انصاف و عبادات و وفا
این بگفتند و قضا میگفت بیستپیش پاتان دام ناپیدا بسیست
هین مدو گستاخ در دشت بلاهین مران کورانه اندر کربلا
که ز موی و استخوان هالکانمینیابد راه، پای سالکان
جملهٔ راه استخوان و موی و پیبس که تیغ قهر لاشی کرد شی
گفت حق که بندگان جفت عونبر زمین آهسته میرانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزارجز به وقفه و فکرت و پرهیزگار
این قضا میگفت لیکن گوششانبسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بستهاندجز مر آنها را که از خود رستهاند
جز عنایت که گشاید چشم راجز محبت که نشاند خشم را
جهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسداد