گنج

بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ

کان جوان در جست و جو بد هفت سالاز خیال وصل گشته چون خیال
سایهٔ حق بر سر بنده بودعاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغامبر که چون کوبی دریعاقبت زان در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسیعاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاکعاقبت اندر رسی در آب پاک
جمله دانند این اگر تو نگرویهر چه می‌کاریش روزی بدروی
سنگ بر آهن زدی آتش نجستاین نباشد ور بباشد نادرست
آنک روزی نیستش بخت و نجاتننگرد عقلش مگر در نادرات
کان فلان کس کشت کرد و بر نداشتو آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
بلعم باعور و ابلیس لعینسود نامدشان عبادتها و دین
صد هزاران انبیا و ره‌روانناید اندر خاطر آن بدگمان
این دو را گیرد که تاریکی دهددر دلش ادبار جز این کی نهد
بس کسا که نان خورد دلشاد اومرگ او گردد بگیرد در گلو
پس تو ای ادبار رو هم نان مخورتا نیفتی همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها می‌خورندزور می‌یابند و جان می‌پرورند
تو بدان نادر کجا افتاده‌ایگر نه محرومی و ابله زاده‌ای
این جهان پر آفتاب و نور ماهاو بهشته سر فرو برده به چاه
که اگر حقست پس کو روشنیسر ز چه بردار و بنگر ای دنی
جمله عالم شرق و غرب آن نور یافتتا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت
چه رها کن رو به ایوان و کرومکم ستیز اینجا بدان کاللج شوم
هین مگو کاینک فلانی کشت کرددر فلان سالی ملخ کشتش بخورد
پس چرا کارم که اینجا خوف هستمن چرا افشانم این گندم ز دست
و آنک او نگذاشت کشت و کار راپر کند کوری تو انبار را
چون دری می‌کوفت او از سلوتیعاقبت در یافت روزی خلوتی
جست از بیم عسس شب او به باغیار خود را یافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهٔ سبب را آن نفسای خدا تو رحمتی کن بر عسس
ناشناسا تو سببها کرده‌ایاز در دوزخ بهشتم برده‌ای
بهر آن کردی سبب این کار راتا ندارم خوار من یک خار را
در شکست پای بخشد حق پریهم ز قعر چاه بگشاید دری
تو مبین که بر درختی یا به چاهتو مرا بین که منم مفتاح راه
گر تو خواهی باقی این گفت و گوای اخی در دفتر چارم بجو