بخش ۲۲۳ - داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام
پشه آمد از حدیقه وز گیاهوز سلیمان گشت پشه دادخواه
کای سلیمان معدلت میگستریبر شیاطین و آدمیزاد و پری
مرغ و ماهی در پناه عدل تستکیست آن گمگشته کش فضلت نجست
داد ده ما را که بس زاریم مابینصیب از باغ و گلزاریم ما
مشکلات هر ضعیفی از تو حلپشه باشد در ضعیفی خود مثل
شهره ما در ضعف و اشکستهپریشهره تو در لطف و مسکینپروری
ای تو در اطباق قدرت منتهیمنتهی ما در کمی و بیرهی
داد ده ما را ازین غم کن جدادست گیر ای دست تو دست خدا
پس سلیمان گفت ای انصافجوداد و انصاف از که میخواهی بگو
کیست آن کالم که از باد و بروتظلم کردست و خراشیدست روت
ای عجب در عهد ما ظالم کجاستکو نه اندر حبس و در زنجیر ماست
چونک ما زادیم ظلم آن روز مردپس بعهد ما کی ظلمی پیش برد
چون بر آمد نور ظلمت نیست شدظلم را ظلمت بود اصل و عضد
نک شیاطین کسب و خدمت میکننددیگران بسته باصفادند و بند
اصل ظلم ظالمان از دیو بوددیو در بندست استم چون نمود
ملک زان دادست ما را کن فکانتا ننالد خلق سوی آسمان
تا به بالا بر نیاید دودهاتا نگردد مضطرب چرخ و سها
تا نلرزد عرش از ناله یتیمتا نگردد از ستم جانی سقیم
زان نهادیم از ممالک مذهبیتا نیاید بر فلکها یا ربی
منگر ای مظلوم سوی آسمانکاسمانی شاه داری در زمان
گفت پشه داد من از دست بادکو دو دست ظلم بر ما بر گشاد
ما ز ظلم او به تنگی اندریمبا لب بسته ازو خون میخوریم