بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او
گرچه نشنید آن موکل آن سخنرفت در گوشی که آن بد من لدن
بوی پیراهان یوسف را ندیدآنک حافظ بود و یعقوبش کشید
آن شیاطین بر عنان آسماننشنوند آن سر لوح غیبدان
آن محمد خفته و تکیه زدهآمده سر گرد او گردان شده
او خورد حلوا که روزیشست بازآن نه کانگشتان او باشد دراز
نجم ثاقب گشته حارس دیورانکه بهل دزدی ز احمد سر ستان
ای دویده سوی دکان از پگاههین به مسجد رو بجو رزق اله
پس رسول آن گفتشان را فهم کردگفت آن خنده نبودم از نبرد
مردهاند ایشان و پوسیدهٔ فنامرده کشتن نیست مردی پیش ما
خود کیند ایشان که مه گردد شکافچونک من پا بفشرم اندر مصاف
آنگهی کآزاد بودیت و مکینمر شما را بسته میدیدم چنین
ای بنازیده به ملک و خانداننزد عاقل اشتری بر ناودان
نقش تن را تا فتاد از بام طشتپیش چشمم کل آت آت گشت
بنگرم در غوره می بینم عیانبنگرم در نیست شی بینم عیان
بنگرم سر عالمی بینم نهانآدم و حوا نرسته از جهان
مر شما را وقت ذرات الستدیدهام پا بسته و منکوس و پست
از حدوث آسمان بی عمدآنچ دانسته بدم افزون نشد
من شما را سرنگون میدیدهامپیش از آن کز آب و گل بالیدهام
نو ندیدم تا کنم شادی بداناین همیدیدم در آن اقبالتان
بستهٔ قهر خفی وانگه چه قهرقند میخوردید و در وی درج زهر
این چنین قندی پر از زهر ار عدوخوش بنوشد چت حسد آید برو
با نشاط آن زهر میکردید نوشمرگتان خفیه گرفته هر دو گوش
من نمیکردم غزا از بهر آنتا ظفر یابم فرو گیرم جهان
کین جهان جیفهست و مردار و رخیصبر چنین مردار چون باشم حریص
سگ نیم تا پرچم مرده کنمعیسیام آیم که تا زندهش کنم
زان همیکردم صفوف جنگ چاکتا رهانم مر شما را از هلاک
زان نمیبرم گلوهای بشرتا مرا باشد کر و فر و حشر
زان همیبرم گلویی چند تازان گلوها عالمی یابد رها
که شما پروانهوار از جهل خویشپیش آتش میکنید این حمله کیش
من همیرانم شما را همچو مستاز در افتادن در آتش با دو دست
آنک خود را فتحها پنداشتیدتخم منحوسی خود میکاشتید
یکدگر را جد جد میخواندیدسوی اژدرها فرس میراندید
قهر میکردید و اندر عین قهرخود شما مقهور قهر شیر دهر