بخش ۱۹۲ - جواب گفتن عاشق عاذلان را
گفت او ای ناصحان من بی ندماز جهان زندگی سیر آمدم
منبلیام زخم جو و زخمخواهعافیت کم جوی از منبل براه
منبلی نی کو بود خود برگجومنبلیام لاابالی مرگجو
منبلی نی کو به کف پول آوردمنبلی چستی کزین پل بگذرد
آن نه کو بر هر دکانی بر زندبل جهد از کون و کانی بر زند
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سراچون قفس هشتن پریدن مرغ را
آن قفس که هست عین باغ درمرغ میبیند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفسخوش همیخوانند ز آزادی قصص
مرغ را اندر قفس زان سبزهزارنه خورش ماندست و نه صبر و قرار
سر ز هر سوراخ بیرون میکندتا بود کین بند از پا برکند
چون دل و جانش چنین بیرون بودآن قفس را در گشایی چون بود
نه چنان مرغ قفس در اندهانگرد بر گردش به حلقه گربگان
کی بود او را درین خوف و حزنآرزوی از قفس بیرون شدن
او همیخواهد کزین ناخوش حصصصد قفس باشد بگرد این قفس