بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست
همچو گویی سجده کن بر رو و سرجانب آن صدر شد با چشم تر
جمله خلقان منتظر سر در هواکش بسوزد یا برآویزد ورا
این زمان این احمق یک لخت راآن نماید که زمان بدبخت را
همچو پروانه شرر را نور دیداحمقانه در فتاد از جان برید
لیک شمع عشق چون آن شمع نیستروشن اندر روشن اندر روشنیست
او به عکس شمعهای آتشیستمینماید آتش و جمله خوشیست