بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی
همچو مریم گوی پیش از فوت ملکنقش را کالعوذ بالرحمن منک
دید مریم صورتی بس جانفزاجانفزایی دلربایی در خلا
پیش او بر رست از روی زمینچون مه وخورشید آن روح الامین
از زمین بر رست خوبی بینقابآنچنان کز شرق روید آفتاب
لرزه بر اعضای مریم اوفتادکو برهنه بود و ترسید از فساد
صورتی که یوسف ار دیدی عیاندست از حیرت بریدی چو زنان
همچو گل پیشش برویید آن ز گلچون خیالی که بر آرد سر ز دل
گشت بیخود مریم و در بیخودیگفت بجهم در پناه ایزدی
زانک عادت کرده بود آن پاکجیبدر هزیمت رخت بردن سوی غیب
چون جهان را دید ملکی بیقرارحازمانه ساخت زان حضرت حصار
تا به گاه مرگ حصنی باشدشکه نیابد خصم راه مقصدش
از پناه حق حصاری به ندیدیورتگه نزدیک آن دز برگزید
چون بدید آن غمزههای عقلسوزکه ازو میشد جگرها تیردوز
شاه و لشکر حلقه در گوشش شدهخسروان هوش بیهوشش شده
صد هزاران شاه مملوکش برقصد هزاران بدر را داده به دق
زهره نی مر زهره را تا دم زندعقل کلش چون ببیند کم زند
من چگویم که مرا در دوختهستدمگهم را دمگه او سوختهست
دود آن نارم دلیلم من برودور از آن شه باطل ما عبروا
خود نباشد آفتابی را دلیلجز که نور آفتاب مستطیل
سایه کی بود تا دلیل او بوداین بس استش که ذلیل او بود
این جلالت در دلالت صادقستجمله ادراکات پس او سابقست
جمله ادراکات بر خرهای لنگاو سوار باد پران چون خدنگ
گر گریزد کس نیابد گرد شهور گریزند او بگیرد پیش ره
جمله ادراکات را آرام نیوقت میدانست وقت جام نی
آن یکی وهمی چو بازی میپردوآن دگر چون تیر معبر میدرد
وان دگر چون کشتی با بادبانوآن دگر اندر تراجع هر زمان
چون شکاری مینمایدشان ز دورجمله حمله میفزایند آن طیور
چونک ناپیدا شود حیران شوندهمچو جغدان سوی هر ویران شوند
منتظر چشمی به هم یک چشم بازتا که پیدا گردد آن صید به ناز
چون بماند دیر گویند از ملالصید بود آن خود عجب یا خود خیال
مصلحت آنست تا یک ساعتیقوتی گیرند و زور از راحتی
گر نبودی شب همه خلقان ز آزخویشتن را سوختندی ز اهتزاز
از هوس وز حرص سود اندوختنهر کسی دادی بدن را سوختن
شب پدید آید چو گنج رحمتیتا رهند ازحرص خود یکساعتی
چونک قبضی آیدت ای راهروآن صلاح تست آتش دل مشو
زآنک در خرجی در آن بسط و گشادخرج را دخلی بباید زاعتداد
گر هماره فصل تابستان بدیسوزش خورشید در بستان شدی
منبتش را سوختی از بیخ و بنکه دگر تازه نگشتی آن کهن
گر ترشرویست آن دی مشفق استصیف خندانست اما محرقست
چونک قبض آید تو در وی بسط بینتازه باش و چین میفکن در جبین
کودکان خندان و دانایان ترشغم جگر را باشد و شادی ز شش
چشم کودک همچو خر در آخُرستچشم عاقل در حساب آخِرست
او در آخر چرب میبیند علفوین ز قصاب آخرش بیند تلف
آن علف تلخست کین قصاب دادبهر لحم ما ترازویی نهاد
رو ز حکمت خور علف کان را خدابی غرض دادست از محض عطا
فهم نان کردی نه حکمت ای رهیزانچ حق گفتت کلوا من رزقه
رزق حق حکمت بود در مرتبتکان گلوگیرت نباشد عاقبت
این دهان بستی دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمههای راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابریدر فطام اوبسی نعمت خوری
ترکجوشش شرح کردم نیمخاماز حکیم غزنوی بشنو تمام
در الهینامه گوید شرح اینآن حکیم غیب و فخرالعارفین
غم خور و نان غمافزایان مخورزانک عاقل غم خورد کودک شکر
قند شادی میوهٔ باغ غمستاین فرح زخمست وآن غم مرهمست
غم چو بینی در کنارش کش به عشقاز سر ربوه نظر کن در دمشق
عاقل از انگور می بیند همیعاشق از معدوم شی بیند همی
جنگ میکردند حمالان پریرتو مکش تا من کشم حملش چو شیر
زانک زان رنجش همیدیدند سودحمل را هر یک ز دیگر میربود
مزد حق کو مزد آن بیمایه کواین دهد گنجیت مزد و آن تسو
گنج زری که چو خسپی زیر ریگبا تو باشد ان نباشد مرده ریگ
پیش پیش آن جنازهت میدودمونس گور و غریبی میشود
بهر روز مرگ این دم مرده باشتا شوی با عشق سرمد خواجهتاش
صبر میبیند ز پردهٔ اجتهادروی چون گلنار و زلفین مراد
غم چو آیینهست پیش مجتهدکاندرین ضد مینماید روی ضد
بعد ضد رنج آن ضد دگررو دهد یعنی گشاد و کر و فر
این دو وصف از پنجهٔ دستت ببینبعد قبض مشت بسط آید یقین
پنجه را گر قبض باشد دایمایا همه بسط او بود چون مبتلا
زین دو وصفش کار و مکسب منتظمچون پر مرغ این دو حال او را مهم
چونک مریم مضطرب شد یک زمانهمچنانک بر زمین آن ماهیان