بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکیست همه از تن است کی ارضی است و سفلی
غفلت از تن بود چون تن روح شدبیند او اسرار را بی هیچ بد
چون زمین برخاست از جو فلکنه شب و نه سایه باشد نه دلک
هر کجا سایهست و شب یا سایگهاز زمین باشد نه از افلاک و مه
دود پیوسته هم از هیزم بودنه ز آتشهای مستنجم بود
وهم افتد در خطا و در غلطعقل باشد در اصابتها فقط
هر گرانی و کسل خود از تن استجان ز خفت جمله در پریدن است
روی سرخ از غلبه خونها بوَدروی زرد از جنبش صفرا بود
رو سپید از قوّت بلغم بودباشد از سودا که رو ادهَم بود
در حقیقت خالق آثار اوستلیک جز علت نبیند اهل پوست
مغز کو از پوستها آواره نیستاز طبیب و علت او را چاره نیست
چون دوم بار آدمیزاده بزادپای خود بر فرق علتها نهاد
علت اولی نباشد دین اوعلت جزوی ندارد کین او
میپرد چون آفتاب اندر افقبا عروس صدق و صورت چون تتق
بلک بیرون از افق وز چرخهابی مکان باشد چو ارواح و نَهی
بل عقول ماست سایههای اومیفتد چون سایهها در پای او
مجتهد هر گه که باشد نصشناساندر آن صورت نیندیشد قیاس
چون نیابد نص اندر صورتیاز قیاس آنجا نماید عبرتی