گنج

بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ

من چو آدم بودم اول حبس کربپر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم درین خانه چو چاهشاه گشتم قصر باید بهر شاه
قصرها خود مر شهان را مانسستمرده را خانه و مکان گوری بسست
انبیا را تنگ آمد این جهانچون شهان رفتند اندر لامکان
مردگان را این جهان بنمود فرظاهرش زفت و به معنی تنگ بر
گر نبودی تنگ این افغان ز چیستچون دو تا شد هر که در وی بیش زیست
در زمان خواب چون آزاد شدزان مکان بنگر که جان چون شاد شد
ظالم از ظلم طبیعت باز رستمرد زندانی ز فکر حبس جست
این زمین و آسمان بس فراخسخت تنگ آمد به هنگام مناخ
جسم بند آمد فراخ وسخت تنگخندهٔ او گریه فخرش جمله ننگ