بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا
عبرتست آن قصه ای جان مر تراتا که راضی باشی در حکم خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگمانچون ببینی واقعهٔ بد ناگهان
دیگران گردند زرد از بیم آنتو چو گل خندان گه سود و زیان
زانک گل گر برگ برگش میکنیخنده نگذارد نگردد منثنی
گوید از خاری چرا افتم بهغمخنده را من خود ز خار آوردهام
هرچه از تو یاوه گردد از قضاتو یقین دان که خریدت از بلا
ما التصوف قال وجدان الفرحفی الفؤاد عند اتیان الترح
آن عقابش را عقابی دان که اودر ربود آن موزه را زان نیکخو
تا رهاند پاش را از زخم مارای خنک عقلی که باشد بی غبار
گفت لا تاسوا علی ما فاتکمان اتی السرحان واردی شاتکم
کان بلا دفع بلاهای بزرگو آن زیان منع زیانهای سترگ