بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی
صوفیی بر میخ روزی سفره دیدچرخ میزد جامهها را میدرید
بانگ میزد نک نوای بینواقحطها و دردها را نک دوا
چونک دود و شور او بسیار شدهر که صوفی بود با او یار شد
کخکخی و های و هویی میزدندتای چندی مست و بیخود میشدند
بوالفضولی گفت صوفی را که چیستسفرهای آویخته وز نان تهیست
گفت رو رو نقش بیمعنیستیتو بجو هستی که عاشق نیستی
عشق نان بی نان غذای عاشق استبند هستی نیست هر کو صادقست
عاشقان را کار نبود با وجودعاشقان را هست بی سرمایه سود
بال نه و گرد عالم میپرنددست نه و گو ز میدان میبرند
آن فقیری کو ز معنی بوی یافتدست ببریده همی زنبیل بافت
عاشقان اندر عدم خیمه زدندچون عدم یکرنگ و نفس واحدند
شیرخواره کی شناسد ذوق لوتمر پری را بوی باشد لوت و پوت
آدمی کی بو برد از بوی اوچونک خوی اوست ضد خوی او
یابد از بو آن پری بویکشتو نیابی آن ز صد من لوت خوش
پیش قبطی خون بود آن آب نیلآب باشد پیش سبطی جمیل
جاده باشد بحر ز اسرائیلیانغرقه گه باشد ز فرعون عوان