گنج

بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا

باز گوید بط را کز آب خیزتا ببینی دشتها را قندریز
بط عاقل گویدش ای باز دورآب ما را حصن و امنست و سرور
دیو چون باز آمد ای بطان شتابهین به بیرون کم روید از حصن آب
باز را گویند رو رو باز گرداز سر ما دست دار ای پای‌مرد
ما بری از دعوتت دعوت تو راما ننوشیم این دم تو کافرا
حصن ما را قند و قندستان تو رامن نخواهم هدیه‌ات، بِستان تو را
چونک جان باشد نیاید لوت کمچونک لشکر هست کم ناید علم
خواجهٔ حازم بسی عذر آوریدبس بهانه کرد با دیو مرید
گفت این دم کارها دارم مهمگر بیایم آن نگردد منتظم
شاه کار نازکم فرموده استز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نیارم ترک امر شاه کردمن نتانم شد برِ شه روی‌زرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاصمی‌رسد از من همی‌جوید مناص
تو روا داری که آیم سوی ده؟تا در ابرو افکنَد سلطان گره؟
بعد از آن درمان خشمش چون کنم؟زنده خود را زین مگر مدفون کنم
زین نمط او صد بهانه باز گفتحیله‌ها با حکم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حیله‌پیچبا قضای آسمان هیچند هیچ
چون گریزد این زمین از آسمان؟چون کند او خویش را از وی نهان؟
هرچه آید ز آسمان سوی زمیننه مفر دارد نه چاره نه کمین
آتش ار خورشید می‌بارد برواو به پیش آتشش بنهاده رو
ور همی طوفان کند باران بروشهرها را می‌کند ویران برو
او شده تسلیم او ایوب‌وارکه «اسیرم هرچه می‌خواهی ببار»
ای که جزو این زمینی سر مکشچونک بینی حکم یزدان در مکش
چون خلقناکم شنودی من ترابخاک باشی جست از تو رو متاب
بین که اندر خاک تخمی کاشتمکرد خاکی و منش افراشتم
حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیرتا کنم بر جمله میرانت امیر
آب از بالا به پستی در رودآنگه از پستی به بالا بر رود
گندم از بالا به زیر خاک شدبعد از آن او خوشه و چالاک شد
دانهٔ هر میوه آمد در زمینبعد از آن سرها بر آورد از دفین
اصل نعمتها ز گردون تا به خاکزیر آمد شد غذای جان پاک
از تواضع چون ز گردون شد به زیرگشت جزو آدمی حی دلیر
پس صفات آدمی شد آن جمادبر فراز عرش پران گشت شاد
کز جهان زنده ز اول آمدیمباز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکونناطقان که انا الیه راجعون
ذکر و تسبیحات اجزای نهانغلغلی افکند اندر آسمان
چون قضا آهنگ نارنجات کردروستایی شهریی را مات کرد
با هزاران حزم خواجه مات شدزان سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خویش بودگرچه کُه بُد نیم سیلش در ربود
چون قضا بیرون کند از چرخ سرعاقلان گردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا بروندام گیرد مرغ پران را زبون
تا پری و دیو در شیشه شودبلک هاروتی به بابل در رود
جز کسی کاندر قضا اندر گریختخون او را هیچ تربیعی نریخت
غیر آن که در گریزی در قضاهیچ حیله ندهدت از وی رها