گنج

بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم

این مثل بشنو که شب دزدی عنیددر بن دیوار حفره می‌برید
نیم‌بیداری که او رنجور بودطقطق آهسته‌اش را می‌شنود
رفت بر بام و فرو آویخت سرگفت او را در چه کاری ای پدر
خیر باشد نیمشب چه می‌کنیتو کیی گفتا دهل‌زن ای سنی
در چه کاری گفت می‌کوبم دهلگفت کو بانگ دهل ای بوسبل
گفت فردا بشنوی این بانگ رانعره یا حسرتا وا ویلتا
آن دروغست و کژ و بر ساختهسر آن کژ را تو هم نشناخته