بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است
این بدان ماند که خرگوشی بگفتمن رسول ماهم و با ماه جفت
کز رمهٔ پیلان بر آن چشمهٔ زلالجمله نخجیران بدند اندر وبال
جمله محروم و ز خوف از چشمه دورحیلهای کردند چون کم بود زور
از سر که بانگ زد خرگوش زالسوی پیلان در شب غرهٔ هلال
که بیا رابع عشر ای شاهپیلتا درون چشمه یابی این دلیل
شاهپیلا من رسولم پیش بیستبر رسولان بند و زجر و خشم نیست
ماه میگوید که ای پیلان رویدچشمه آن ماست زین یکسو شوید
ورنه منتان کور گردانم ستمگفتم از گردن برون انداختم
ترک این چشمه بگویید و رویدتا ز زخم تیغ مه ایمن شوید
نک نشان آنست کاندر چشمه ماهمضطرب گردد ز پیل آبخواه
آن فلان شب حاضر آ ای شاهپیلتا درون چشمه یابی زین دلیل
چونک هفت و هشت از مه بگذریدشاهپیل آمد ز چشمه میچرید
چونک زد خرطوم پیل آن شب درآبمضطرب شد آب ومه کرد اضطراب
پیل باور کرد از وی آن خطابچون درون چشمه مه کرد اضطراب
مانه زان پیلان گولیم ای گروهکه اضطراب ماه آردمان شکوه
انبیا گفتند آوه پند جانسختتر کرد ای سفیهان بندتان