گنج

بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۸ بیت
آن سبا ز اهل صبا بودند و خامکارشان کفران نعمت با کرام
باشد آن کفران نعمت در مثالکه کُنی با محسن خود تو جدال
که نمی‌باید مرا این نیکویمن برنجم زین، چه رنجم می‌شوی
لطف کن این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم زودم کور کن
پس سبا گفتند باعد بینناشیننا خیر لنا خذ زیننا
ما نمی‌خواهیم این ایوان و باغنه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزدیک همدیگر بدستآن بیابانست خوش کانجا ددست
یطلب الانسان فی الصیف الشتافاذا جاء الشتا انکر ذا
فهو لا یرضی بحال ابدالا بضیق لا بعیش رغدا
قتل الانسان ما اکفرهکلما نال هدی انکره
نفس زین سانست زان شد کشتنیاقتلوا انفسکم گفت آن سنی
خار سه سویست هر چون کش نهیدر خلد وز زخم او تو کی جهی
آتش ترک هوا در خار زندست اندر یار نیکوکار زن
چون ز حد بردند اصحاب سباکه بپیش ما وبا به از صبا
ناصحانشان در نصیحت آمدنداز فسوق و کفر مانع می‌شدند
قصد خون ناصحان می‌داشتندتخم فسق و کافری می‌کاشتند
چون قضا آید شود تنگ این جهاناز قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذا جاء القضا ضاق الفضاتحجب الابصار اذ جاء القضا
چشم بسته می‌شود وقت قضاتا نبیند چشم کحل چشم را
مکر آن فارس چو انگیزید گردآن غبارت ز استغاثت دور کرد
سوی فارس رو مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکر سوار
گفت حق آن را که این گرگش بخورددید گرد گرگ چون زاری نکرد
او نمی‌دانست گرد گرگ رابا چنین دانش چرا کرد او چرا
گوسفندان بوی گرگ با گزندمی‌بدانند و بهر سو می‌خزند
مغز حیوانات بوی شیر رامی‌بداند ترک می‌گوید چرا
بوی شیر خشم دیدی باز گردبا مناجات و حذر انباز گرد
وا نگشتند آن گروه از گرد گرگگرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر درید آن گوسفندان را به خشمکه ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدندخاک غم در چشم چوپان می‌زدند
که برو ما از تو خود چوپان‌تریمچون تبع گردیم هر یک سروریم
طعمهٔ گرگیم و آن یار نههیزم ناریم و آن عار نه
حمیتی بد جاهلیت در دماغبانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ
بهر مظلومان همی‌کندند چاهدر چه افتادند و می‌گفتند آه
پوستین یوسفان بشکافتندآنچ می‌کردند یک یک یافتند
کیست آن یوسف دل حق‌جوی توچون اسیری بسته اندر کوی تو
جبرئیلی را بر استن بسته‌ایپر و بالش را به صد جا خسته‌ای
پیش او گوساله بریان آوریگه کشی او را به کهدان آوری
که بخور اینست ما را لوت و پوتنیست او را جز لقاء الله قوت
زین شکنجه و امتحان آن مبتلامی‌کند از تو شکایت با خدا
کای خدا افغان ازین گرگ کهنگویدش نک وقت آمد صبر کن
داد تو وا خواهم از هر بی‌خبرداد کی دهد جز خدای دادگر
او همی‌گوید که صبرم شد فنادر فراق روی تو یا ربنا
احمدم در مانده در دست یهودصالحم افتاده در حبس ثمود
ای سعادت‌بخش جان انبیایا بکش یا باز خوانم یا بیا
با فراقت کافران را نیست تابمی‌گود یا لیتنی کنت تراب
حال او اینست کو خود زان سوستچون بود بی تو کسی کان توست
حق همی‌گوید که آری ای نزهلیک بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزدیکست خامش کم خروشمن همی‌کوشم پی تو، تو مکوش