بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام
سجده کرد و گفت کای دانای سوزدر دل داود انداز آن فروز
در دلش نِه آنچ تو اندر دلماندر افکندی بهراز ای مفضلم
این بگفت و گریه در شد های هایتا دل داود بیرون شد ز جای
گفت هین امروز ای خواهان گاومهلتم ده وین دعاوی را مکاو
تا روم من سوی خلوت در نمازپرسم این احوال از دانای راز
خوی دارم در نماز این التفاتمعنی قرة عینی فی الصلوة
روزن جانم گشادست از صفامیرسد بی واسطه نامهٔ خدا
نامه و باران و نور از روزنممیفتد در خانهام از معدنم
دوزخست آن خانه کان بی روزنستاصل دین ای بنده روزن کردنست
تیشهٔ هر بیشهای کم زن بیاتیشه زن در کندن روزن هلا
یا نمیدانی که نور آفتابعکس خورشید برونست از حجاب
نور این دانی که حیوان دید همپس چه کرمنا بود بر آدمم
من چو خورشیدم درون نور غرقمیندانم کرد خویش از نور فرق
رفتنم سوی نماز و آن خلابهر تعلیمست ره مر خلق را
کژ نهم تا راست گردد این جهانحرب خدعه این بود ای پهلوان
نیست دستوری و گر نه ریختیگرد از دریای راز انگیختی
همچنین داود میگفت این نسقخواست گشتن عقل خلقان محترق
پس گریبانش کشید از پس یکیکه ندارم در یکییاش شکی
با خود آمد گفت را کوتاه کردلب ببست و عزم خلوتگاه کرد