گنج

بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۱ بیت
می‌کشیدش تا به داود نبیکه بیا ای ظالم گیج غبی
حجت بارد رها کن ای دغاعقل در تن آور و با خویش آ
این چه می‌گویی دعا چه بود مخندبر سر و و ریش من و خویش ای لوند
گفت من با حق دعاها کرده‌اماندرین لابه بسی خون خورده‌ام
من یقین دارم دعا شد مستجابسر بزن بر سنگ ای منکرخطاب
گفت گرد آیید هین یا مسلمینژاژ بینید و فشار این مهین
ای مسلمانان، دعا مال مراچون از آن او کند بهر خدا
گر چنین بودی همه عالم بدینیک دعا املاک بردندی بکین
گر چنین بودی گدایان ضریرمحتشم گشته بدندی و امیر
روز و شب اندر دعااند و ثنالابه‌گویان که تو ده‌مان ای خدا
تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقینای گشاینده تو بگشا بند این
مکسب کوران بود لابه و دعاجز لب نانی نیابند از عطا
خلق گفتند این مسلمان راست‌گوستوین فروشندهٔ دعاها ظلم‌جوست
این دعا کی باشد از اسباب ملککی کشید این را شریعت خود بسلک
بیع و بخشش یا وصیت یا عطایا ز جنس این شود ملکی تورا
در کدامین دفترست این شرع نوگاو را تو باز ده یا حبس رو
او به سوی آسمان می‌کرد روواقعهٔ ما را نداند غیر تو
در دل من آن دعا انداختیصد امید اندر دلم افراختی
من نمی‌کردم گزافه آن دعاهمچو یوسف دیده بودم خوابها
دید یوسف آفتاب و اخترانپیش او سجده‌کنان چون چاکران
اعتمادش بود بر خواب درستدر چه و زندان جز آن را می‌نجست
ز اعتماد او نبودش هیچ غماز غلامی وز ملام و بیش و کم
اعتمادی داشت او بر خواب خویشکه چو شمعی می‌فروزیدش ز پیش
چون در افکندند یوسف را به چاهبانگ آمد سمع او را از اله
که تو روزی شه شوی ای پهلوانتا بمالی این جفا در رویشان
قایل این بانگ ناید در نظرلیک دل بشناخت قایل را ز اثر
قوّتی و راحتی و مَسندیدر میان جان فتادش زان ندا
چاه شد بر وی بدان بانگ جلیلگلشن و بزمی چو آتش بر خلیل
هر جفا که بعد از آنش می‌رسیداو بدان قوت به‌شادی می‌کشید
همچنانک ذوق آن بانگ الستدر دل هر مؤمنی تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراضنه ز امر و نهی حقشان انقباض
لقمهٔ حکمی که تلخی می‌نهدگلشکر آن را گوارش می‌دهد
گلشکر آن را که نبود مستندلقمه را ز انکار او قی می‌کند
هر که خوابی دید از روز الستمست باشد در ره طاعات مست
می‌کشد چون اشتر مست این جوالبی فتور و بی گمان و بی ملال
کفک تصدیقش به‌گِرد پوز اوشد گواه مستی و دلسوز او
اشتر از قوت چو شیر نر شدهزیر ثقل بار اندک‌خور شده
ز آرزوی ناقه صد فاقه برومی‌نماید کوه پیشش تار مو
در الست آنکو چنین خوابی ندیداندرین دنیا نشد بنده و مرید
ور بشد اندر تردد صد دلهیک زمان شُکرستش و سالی گله
پای پیش و پای پس در راه دینمی‌نهد با صد تردد بی یقین
وام‌دار شرح اینم نک گروور شتابستت ز الم نشرح شنو
چون ندارد شرح این معنی کرانخر به سوی مدعی گاو ران
گفت کورم خواند زین جرم آن دغابس بلیسانه قیاسست ای خدا
من دعا کورانه کی می‌کرده‌امجز به خالق کدیه کی آورده‌ام
کور از خلقان طمع دارد ز جهلمن ز تو، کز تُست هر دشوار سهل
آن یکی کورم ز کوران بشمریداو نیاز جان و اخلاصم ندید
کوری عشقست این کوری منحب یعمی و یصمست ای حسن
کورم از غیر خدا بینا بدومقتضای عشق این باشد نکو
تو که بینایی ز کورانم مداردایرم برگرد لطفت ای مدار
آنچنانک یوسف صدیق راخواب بنمودی و گشتش متکا
مر مرا لطف تو هم خوابی نمودآن دعای بی‌حدم بازی نبود
می‌نداند خلق اسرار مراژاژ می‌دانند گفتار مرا
حقشان است و کی داند راز غیبغیر علّام سِر و ستار عیب
خصم گفتش رو به من کن حق بگورو چه سوی آسمان کردی عمو
شید می‌آری غلط می‌افکنیلاف عشق و لاف قربت می‌زنی
با کدامین روی چون دل‌مرده‌ایروی سوی آسمانها کرده‌ای
غلغلی در شهر افتاده ازینآن مسلمان می‌نهد رو بر زمین
کای خدا این بنده را رسوا مکنگر بَدم هم سِر من پیدا مکن
تو همی‌دانی و شبهای درازکه همی‌خواندم تورا با صد نیاز
پیش خلق این را اگر خود قدر نیستپیش تو همچون چراغ روشنیست