گنج

بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۳ بیت
چون دقوقی آن قیامت را بدیدرحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یا رب منگر اندر فعلشاندستشان گیر ای شه نیکو نشان
خوش سلامتشان به ساحل باز برای رسیده دست تو در بحر و بر
ای کریم و ای رحیم سرمدیدر گذار از بدسگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوشبی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
پیش از استحقاق بخشیده عطادیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیمتو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیموین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختیدر چنین ظلمت چراغ افروختی
همچنین می‌رفت بر لفظش دعاآن زمان چون مادران با وفا
اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعابی خود از وی می بر آمد بر سما
آن دعای بی خودان خود دیگرستآن دعا زو نیست گفت داورست
آن دعا حق می‌کند چون او فناستآن دعا و آن اجابت از خداست
واسطهٔ مخلوق نه اندر میانبی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان
بندگان حق رحیم و بردبارخوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی‌رشوتان یاری‌گراندر مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلاهین غنیمت دارشان پیش از بلا
رست کشتی از دم آن پهلوانواهل کشتی را به‌جَهد خود گمان
که مگر بازوی ایشان در حذربر هدف انداخت تیری از هنر
پا رهاند روبهان را در شکارو آن ز دُم دانند روباهان غرار
عشقها با دُم خود بازند کینمی‌رهاند جان ما را در کمین
روبها پا را نگه دار از کلوخپا چو نبود دُم چه سود ای چشم‌شوخ
ما چو روباهان و پای ما کراممی‌رهاندمان ز صدگون انتقام
حیلهٔ باریک ما چون دُم ماستعشقها بازیم با دُم چپ و راست
دُم بجنبانیم ز استدلال و مکرتا که حیران ماند از ما زید و بکر
طالب حیرانی خلقان شدیمدستِ طمع اندر الوهیت زدیم
تا بافسون مالک دلها شویماین نمی‌بینیم ما کاندر گویم
در گوی و در چهی ای قلتباندست وا دار از سبال دیگران
چون به بُستانی رسی زیبا و خوشبعد از آن دامان خلقان گیر و کش
ای مقیم حبس چار و پنج و ششنغز جایی دیگران را هم بکش
ای چو خربنده حریف کون خربوسه گاهی یافتی ما را ببر
چون ندادت بندگی دوست دستمیل شاهی از کجاات خاستست
در هوای آنک گویندت زهیبسته‌ای در گردن جانت زهی
روبها این دم حیلت را بهلوقف کن دل بر خداوندان دل
در پناه شیر، کم ناید کبابروبها تو سوی جیفه کم شتاب
تو دلا منظور حق آنگه شویکه چو جزوی سوی کل خود روی
حق همی‌گوید نظرمان در دلستنیست بر صورت که آن آب و گلست
تو همی‌گویی مرا دل نیز هستدل فراز عرش باشد نی به پست
در گِل تیره یقین هم آب هستلیک زان آبت نشاید آب‌دست
زان که گر آبست مغلوب گِلستپس دل خود را مگو کین هم دلست
آن دلی کز آسمانها برترستآن دل ابدال یا پیغامبرست
پاک گشته آن ز گِل صافی شدهدر فزونی آمده وافی شده
ترکِ گِل کرده سوی بحر آمدهرسته از زندانِ گِل بحری شده
آب ما محبوس گِل ماندست هینبحر رحمت جذب کن ما را ز طین
بحر گوید من تورا در خود کِشملیک می‌لافی که من آب خوشم
لاف تو محروم می‌دارد توراترک آن پنداشت کن در من درآ
آبِ گِل خواهد که در دریا رودگِل گرفته پای آب و می‌کشد
گر رهاند پای خود از دست گلگل بماند خشک و او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گل آب راجذب تو نقل و شراب ناب را
همچنین هر شهوتی اندر جهانخواه مال و خواه جاه و خواه نان
هر یکی زینها تورا مستی کندچون نیابی آن خمارت می‌زند
این خمارِ غم دلیلِ آن شدستکه بدان مفقود، مستی‌ات بُدست
جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیرتا نگردد غالب و بر تو امیر
سر کشیدی تو که من صاحب‌دلمحاجتِ غیری ندارم واصلم
آنچنانک آب در گِل سر کشدکه منم آب و چرا جویم مدد
دل تو این آلوده را پنداشتیلاجرم دل ز اهل دل برداشتی
خود روا داری که آن دل باشد اینکو بود در عشق شیر و انگبین
لطفِ شیر و انگبین عکس دلستهر خوشی را آن خوش از دل حاصلست
پس بُوَد دل جوهر و عالم عرضسایهٔ دل چون بود دل را غرض؟
آن دلی کو عاشق مالست و جاهیا زبون این گِل و آب سیاه
یا خیالاتی که در ظلمات اومی‌پرستدشان برای گفت و گو
دل نباشد غیر آن دریای نوردل نظرگاه خدا وانگاه کور
نه دل اندر صد هزاران خاص و عامدر یکی باشد کدامست آن کدام
ریزهٔ دل را بهل دل را بجوتا شود آن ریزه چون کوهی ازو
دل محیطست اندرین خطهٔ وجودزر همی‌افشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامیها نثارمی‌کند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درستست و مُعَدآن نثار دل بر آنکس می‌رسد
دامن تو آن نیازست و حضورهین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت زان سنگهاتا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پُر کردی تو دامن از جهانهم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبوددامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ، سنگتا نگیرد عقلْ دامنشان به چنگ
پیر، عقل آمد نه آن موی سپیدمو نمی‌گنجد درین بخت و امید