بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را
آن یکی یک شیخ را تهمت نهادکو بدست و نیست بر راه رشاد
شارب خمرست و سالوس و خبیثمر مریدان را کجا باشد مغیث
آن یکی گفتش ادب را هوش دارخرد نبود این چنین ظن بر کبار
دور ازو و دور از آن اوصاف اوکه ز سیلی تیره گردد صاف او
این چنین بهتان منه بر اهل حقکین خیال تست برگردان ورق
این نباشد ور بود ای مرغ خاکبحر قلزم را ز مرداری چه باک
نیست دون القلتین و حوض خردکه تواند قطرهایش از کار برد
آتش ابراهیم را نبود زیانهر که نمرودیست گو میترس از آن
نفس نمرودست و عقل و جان خلیلروح در عینست و نفس اندر دلیل
این دلیل راه رهرو را بودکو بهر دم در بیابان گم شود
واصلان را نیست جز چشم و چراغاز دلیل و راهشان باشد فراغ
گر دلیلی گفت آن مرد وصالگفت بهر فهم اصحاب جدال
بهر طفل نو، پدر تیتی کندگرچه عقلش هندسهٔ گیتی کند
کم نگردد فضل استاد از علوگر الف چیزی ندارد گوید او
از پی تعلیم آن بستهدهناز زبان خود برون باید شدن
در زبان او بباید آمدنتا بیاموزد ز تو او علم و فن
پس همه خلقان چو طفلان ویندلازمست این پیر را در وقت پند
آن مرید شیخ بد گوینده راآن به کفر و گمرهی آکنده را
گفت خود را تو مزن بر تیغ تیزهین مکن با شاه و با سلطان ستیز
حوض با دریا اگر پهلو زندخویش را از بیخ هستی بر کند
نیست بحری کو کران دارد که تاتیره گردد او ز مردار شما
کفر را حدست و اندازه بدانشیخ و نور شیخ را نبود کران
پیش بی حد هرچه محدودست لاستکل شیء غیر وجه الله فناست
کفر و ایمان نیست آنجایی که اوستزانک او مغزست و این دو رنگ و پوست
این فناها پردهٔ آن وجه گشتچون چراغ خفیه اندر زیر طشت
پس سر این تن حجاب آن سرستپیش آن سر این سر تن کافرست
کیست کافر غافل از ایمان شیخکیست مرده بی خبر از جان شیخ
جان نباشد جز خبر در آزمونهر که را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتراز چه زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملککو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دلباشد افزون تو تحیر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشانجان او افزونترست از بودشان
ورنه بهتر را سجود دونتریامر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد عدل و لطف کردگارکه گلی سجده کند در پیش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتهاشد مطیعش جان جمله چیزها
مرغ و ماهی و پری و آدمیزانک او بیشست و ایشان در کمی
ماهیان سوزنگر دلقش شوندسوزنان را رشتهها تابع بوند