بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیببین
چون یکی حس در روش بگشاد بندما بقی حسها همه مبدل شوند
چون یکی حس غیر محسوسات دیدگشت غیبی بر همه حسها پدید
چون ز جو جست از گله یک گوسفندپس پیاپی جمله زان سو برجهند
گوسفندان حواست را براندر چرا از اخرج المرعی چران
تا در آنجا سنبل و ریحان چرندتا به گلزار حقایق ره برند
هر حست پیغامبر حسها شودتا یکایک سوی آن جنت رود
حسها با حس تو گویند رازبی حقیقت بی زبان و بی مجاز
کین حقیقت قابل تاویلهاستوین توهم مایه تخییلهاست
آن حقیقت را که باشد از عیانهیچ تاویلی نگنجد در میان
چونک هر حس بندهٔ حس تو شدمر فلکها را نباشد از تو بد
چونک دعویی رود در ملک پوستمغز آن کی بود قشر آن اوست
چون تنازع در فتد در تنگ کاهدانه آن کیست آن را کن نگاه
پس فلک قشرست و نور روح مغزاین پدیدست آن خفی زین رو ملغز
جسم ظاهر، روح مخفی آمدستجسم همچون آستین جان همچو دست
باز عقل از روح مخفیتر پردحس سوی روح زوتر ره برد
جنبشی بینی بدانی زنده استاین ندانی که ز عقل آکنده است
تا که جنبشهای موزون سر کندجنبش مس را به دانش زر کند
زان مناسب آمدن افعال دستفهم آید مر تو را که عقل هست
روح وحی از عقل پنهانتر بودزانک او غیبیست او زان سر بود
عقل احمد از کسی پنهان نشدروح وحیش مدرک هر جان نشد
روح وحیی را مناسبهاست نیزدر نیابد عقل کان آمد عزیز
گه جنون بیند گهی حیران شودزانک موقوفست تا او آن شود
چون مناسبهای افعال خضرعقل موسی بود در دیدش کدر
نامناسب مینمود افعال اوپیش موسی چون نبودش حال او
عقل موسی چون شود در غیب بندعقل موشی خود کیست ای ارجمند
علم تقلیدی بود بهر فروختچون بیابد مشتری خوش بر فروخت
مشتری علم تحقیقی حقستدایما بازار او با رونقست
لب ببسته مست در بیع و شریمشتری بی حد که الله اشتری
درس آدم را فرشته مشتریمحرم درسش نه دیوست و پری
آدم انبئهم باسما درس گوشرح کن اسرار حق را مو به مو
آنچنان کس را که کوتهبین بوددر تلون غرق و بی تمکین بود
موش گفتم زانک در خاکست جاشخاک باشد موش را جای معاش
راهها داند ولی در زیر خاکهر طرف او خاک را کردست چاک
نفس موشی نیست الا لقمهرندقدر حاجت موش را عقلی دهند
زانک بی حاجت خداوند عزیزمینبخشد هیچ کس را هیچ چیز
گر نبودی حاجت عالم زمیننافریدی هیچ رب العالمین
وین زمین مضطرب محتاج کوهگر نبودی نافریدی پر شکوه
ور نبودی حاجت افلاک همهفت گردون ناوریدی از عدم
آفتاب و ماه و این استارگانجز به حاجت کی پدید آمد عیان
پس کمند هستها حاجت بودقدر حاجت مرد را آلت دهد
پس بیفزا حاجت ای محتاج زودتا بجوشد در کرم دریای جود
این گدایان بر ره و هر مبتلاحاجت خود مینماید خلق را
کوری و شلی و بیماری و دردتا ازین حاجت بجنبد رحم مرد
هیچ گوید نان دهید ای مردمانکه مرا مالست و انبارست و خوان
چشم ننهادست حق در کورموشزانک حاجت نیست چشمش بهر نوش
میتواند زیست بی چشم و بصرفارغست از چشم او در خاک تر
جز بدزدی او برون ناید ز خاکتا کند خالق از آن دزدیش پاک
بعد از آن پر یابد و مرغی شودچون ملایک جانب گردون رود
هر زمان در گلشن شکر خدااو بر آرد همچو بلبل صد نوا
کای رهاننده مرا از وصف زشتای کننده دوزخی را تو بهشت
در یکی پیهی نهی تو روشنیاستخوانی را دهی سمع ای غنی
چه تعلق آن معانی را به جسمچه تعلق فهم اشیا را به اسم
لفظ چون وکرست و معنی طایرستجسم جوی و روح آب سایرست
او روانست و تو گویی واقفستاو دوانست و تو گویی عاکفست
گر نبینی سیر آب از چاکهاچیست بر وی نو به نو خاشاکها
هست خاشاک تو صورتهای فکرنو بنو در میرسد اشکال بکر
روی آب و جوی فکر اندر روشنیست بی خاشاک محبوب و وحش
قشرها بر روی این آب رواناز ثمار باغ غیبی شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جوزانک آب از باغ میآید به جو
گر نبینی رفتن آب حیاتبنگر اندر جوی و این سیر نبات
آب چون انبُهتر آید در گذرزو کند قشر صور زوتر گذر
چون بغایت تیز شد این جو روانغم نپاید در ضمیر عارفان
چون بغایت ممتلی بود و شتابپس نگنجید اندرو الا که آب