گنج

بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۰ بیت
هم ز ابراهیم ادهم آمدستکو ز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود می‌دوخت آن سلطان جانیک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بودشیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق اوشکل دیگر گشته خلق و خلق او
کو رها کرد آنچنان ملکی شگرفبر گزید آن فقر بس باریک‌حرف
ترک کرد او ملک هفت اقلیم رامی‌زند بر دلق سوزن چون گدا
شیخ واقف گشت از اندیشه‌اششیخ چون شیرست و دلها بیشه‌اش
چون رجا و خوف در دلها رواننیست مخفی بر وی اسرار جهان
دل نگه دارید ای بی حاصلاندر حضور حضرت صاحب‌دلان
پیش اهل تن ادب بر ظاهرستکه خدا زیشان نهان را ساترست
پیش اهل دل ادب بر باطنستزانک دلشان بر سرایر فاطنست
تو بعکسی پیش کوران بهر جاهبا حضور آیی نشینی پایگاه
پیش بینایان کنی ترک ادبنار شهوت را از آن گشتی حطب
چون نداری فطنت و نور هدیبهر کوران روی را می‌زن جلا
پیش بینایان حدث در روی مالناز می‌کن با چنین گندیده حال
شیخ سوزن زود در دریا فکندخواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهی اللهییسوزن زر در لب هر ماهیی
سر بر آوردند از دریای حقکه بگیر ای شیخ سوزنهای حق
رو بدو کرد و بگفتش ای امیرملک دل به یا چنان ملک حقیر
این نشان ظاهرست این هیچ نیستتا بباطن در روی بینی تو بیست
سوی شهر از باغ شاخی آورندباغ و بستان را کجا آنجا برند
خاصه باغی کین فلک یک برگ اوستبلک آن مغزست و این عالم چو پوست
بر نمی‌داری سوی آن باغ گامبوی افزون جوی و کن دفع زکام
تا که آن بو جاذب جانت شودتا که آن بو نور چشمانت شود
گفت یوسف ابن یعقوب نبیبهر بو القوا علی وجه ابی
بهر این بو گفت احمد در عظاتدائما قرة عینی فی الصلوة
پنج حس با همدگر پیوسته‌اندرسته این هر پنج از اصلی بلند
قوت یک قوت باقی شودما بقی را هر یکی ساقی شود
دیدن دیده فزاید عشق راعشق در دیده فزاید صدق را
صدق بیداری هر حس می‌شودحسها را ذوق مونس می‌شود