بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده
اشتری گم کردهای ای معتمدهر کسی ز اشتر نشانت میدهد
تو نمیدانی که آن اشتر کجاستلیک دانی کین نشانیها خطاست
وانک اشتر گم نکرد او از مریهمچو آن گم کرده جوید اشتری
که بلی من هم شتر گم کردهامهر که یابد اجرتش آوردهام
تا در اشتر با تو انبازی کندبهر طمع اشتر این بازی کند
او نشان کژ بنشناسد ز راستلیک گفتت آن مقلد را عصاست
هرچه را گویی خطا بود آن نشاناو به تقلید تو میگوید همان
چون نشان راست گویند و شبیهپس یقین گردد تو را لا ریب فیه
آن شفای جان رنجورت شودرنگ روی و صحت و زورت شود
چشم تو روشن شود پایت دوانجسم تو جان گردد و جانت روان
پس بگویی راست گفتی ای امیناین نشانیها بلاغ آمد مبین
فیه آیات ثقات بیناتاین براتی باشد و قدر نجات
این نشان چون داد گویی پیش رووقت آهنگست پیشآهنگ شو
پی روی تو کنم ای راستگوبوی بردی ز اشترم بنما که کو
پیش آنکس که نه صاحب اشتریستکو درین جست شتر بهر مریست
زین نشان راست نفزودش یقینجز ز عکس ناقهجوی راستین
بوی برد از جد و گرمیهای اوکه گزافه نیست این هیهای او
اندرین اشتر نبودش حق ولیاشتری گم کرده است او هم بلی
طمع ناقهٔ غیر روپوشش شدهآنچ ازو گم شد فراموشش شده
هر کجا او میدود این میدوداز طمع همدرد صاحب میشود
کاذبی با صادقی چون شد روانآن دروغش راستی شد ناگهان
اندر آن صحرا که آن اشتر شتافتاشتر خود نیز آن دیگر بیافت
چون بدیدش یاد آورد آن خویشبی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش
آن مقلد شد محقق چون بدیداشتر خود را که آنجا میچرید
او طلبکار شتر آن لحظه گشتمینجستش تا ندید او را بدشت
بعد از آن تنهاروی آغاز کردچشم سوی ناقهٔ خود باز کرد
گفت آن صادق مرا بگذاشتیتا باکنون پاس من میداشتی
گفت تا اکنون فسوسی بودهاموز طمع در چاپلوسی بودهام
این زمان هم درد تو گشتم که مندر طلب از تو جدا گشتم به تن
از تو میدزدیدمی وصف شترجان من دید آن خود شد چشمپر
تا نیابیدم نبودم طالبشمس کنون مغلوب شد زر غالبش
سیاتم شد همه طاعات شکرهزل شد فانی و جد اثبات شکر
سیاتم چون وسیلت شد بحقپس مزن بر سیاتم هیچ دق
مر تو را صدق تو طالب کرده بودمر مرا جد و طلب صدقی گشود
صدق تو آورد در جستن تو راجستنم آورد در صدقی مرا
تخم دولت در زمین میکاشتمسخره و بیگار میپنداشتم
آن نبد بیگار کسبی بود چستهر یکی دانه که کشتم صد برست
دزد سوی خانهای شد زیر دستچون در آمد دید کان خانهٔ خودست
گرم باش ای سرد تا گرمی رسدبا درشتی ساز تا نرمی رسد
آن دو اشتر نیست آن یک اشترستتنگ آمد لفظ معنی بس پرست
لفظ در معنی همیشه نارسانزان پیمبر گفت قد کل لسان
نطق اصطرلاب باشد در حسابچه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی کین فلک زو پرهایستآفتاب از آفتابش ذرهایست