بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن
حلقهٔ آن صوفیان مستفیدچونک در وجد و طرب آخر رسید
خوان بیاوردند بهر میهماناز بهیمه یاد آورد آن زمان
گفت خادم را که در آخُر بروراست کن بهر بهیمه کاه و جو
گفت لا حول این چه افزون گفتنستاز قدیم این کارها کار منست
گفت تر کن آن جوش را از نخستکان خر پیرست و دندانهاش سست
گفت لا حول این چه میگویی مهااز من آموزند این ترتیبها
گفت پالانش فرو نه پیش پیشداروی منبل بنه بر پشت ریش
گفت لا حول آخر ای حکمتگزارجنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفتهاند از پیش ماهست مهمان جان ما و خویش ما
گفت آبش ده ولیکن شیر گرمگفت لا حول از توم بگرفت شرم
گفت اندر جو تو کمتر کاهکنگفت لا حول این سخن کوتاه کن
گفت جایش را بروب از سنگ و پشکور بود تر ریز بر وی خاک خشک
گفت لا حول ای پدر لا حول کنبا رسول اهل کمتر گو سخن
گفت بستان شانه پشت خر بخارگفت لا حول ای پدر شرمی بدار
خادم این گفت و میان را بست چستگفت رفتم کاه و جو آرم نخست
رفت و از آخر نکرد او هیچ یادخواب خرگوشی بدان صوفی بداد
رفت خادم جانب اوباش چندکرد بر اندرز صوفی ریشخند
صوفی از ره مانده بود و شد درازخوابها میدید با چشم فراز
کان خرش در چنگ گرگی مانده بودپارهها از پشت و رانش میربود
گفت لا حول این چه مالیخولیاستای عجب آن خادم مشفق کجاست
باز میدید آن خرش در راهروگه به چاهی میفتاد و گه بگو
گونهگون میدید ناخوش واقعهفاتحه میخواند او والقارعه
گفت چاره چیست یاران جستهاندرفتهاند و جمله درها بستهاند
باز میگفت ای عجب آن خادمکنه که با ما گشت همنان و نمک
من نکردم با وی الا لطف و لیناو چرا با من کند برعکس کین
هر عداوت را سبب باید سندورنه جنسیت وفا تلقین کند
باز میگفت آدم با لطف و جودکی بر آن ابلیس جوری کرده بود
آدمی مر مار و کزدم را چه کردکو همیخواهد مرورا مرگ و درد
گرگ را خود خاصیت بدریدنستاین حسد در خلق آخر روشنست
باز میگفت این گمان بد خطاستبر برادر این چنین ظنم چراست
باز گفتی حزم سؤ الظن تستهر که بدظن نیست کی ماند درست
صوفی اندر وسوسه وان خر چنانکه چنین بادا جزای دشمنان
آن خر مسکین میان خاک و سنگکژ شده پالان دریده پالهنگ
کشته از ره جملهٔ شب بی علفگاه در جان کندن و گه در تلف
خر همه شب ذکر میکرد ای الهجو رها کردم کم از یک مشت کاه
با زبان حال میگفت ای شیوخرحمتی که سوختم زین خام شوخ
آنچ آن خر دید از رنج و عذابمرغ خاکی بیند اندر سیل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحرآن خر بیچاره از جوع البقر
روز شد خادم بیامد بامدادزود پالان جست بر پشتش نهاد
خر فروشانه دو سه زخمش بزدکرد با خر آنچ زان سگ میسزد
خر جهنده گشت از تیزی نیشکو زبان تا خر بگوید حال خویش