بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس
گفت جالینوس با اصحاب خودمر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنوناین دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو این دیگر مگوگفت در من کرد یک دیوانه رو
ساعتی در روی من خوش بنگریدچشمکم زد آستین من درید
گرنه جنسیت بدی در من ازوکی رخ آوردی به من آن زشترو
گر ندیدی جنس خود کی آمدیکی به غیر جنس خود را بر زدی
چون دو کس بر هم زند بیهیچ شکدر میانشان هست قدر مشترک
کی پرد مرغی مگر با جنس خودصحبت ناجنس گورست و لحد