بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را
آن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفت
گفت چون از جد و بندم وز جدالدر دل او بیش میزاید خیال
پس ره پند و نصیحت بسته شدامر اعرض عنهم پیوسته شد
چون دوایت میفزاید درد پسقصه با طالب بگو بر خوان عبس
چونک اعمی طالب حق آمدستبهر فقر او را نشاید سینه خست
تو حریصی بر رشاد مهترانتا بیاموزند عام از سروران
احمدا دیدی که قومی از ملوکمستمع گشتند گشتی خوش که بوک
این رئیسان یار دین گردند خوشبر عرب اینها سرند و بر حبش
بگذرد این صیت از بصره و تبوکزانک الناس علی دین الملوک
زین سبب تو از ضریر مهتدیرو بگردانیدی و تنگ آمدی
کندرین فرصت کم افتد این مناختو ز یارانی و وقت تو فراخ
مزدحم میگردیم در وقت تنگاین نصیحت میکنم نه از خشم و جنگ
احمدا نزد خدا این یک ضریربهتر از صد قیصرست و صد وزیر
یاد الناس معادن هین بیارمعدنی باشد فزون از صد هزار
معدن لعل و عقیق مکتنسبهترست از صد هزاران کان مس
احمدا اینجا ندارد مال سودسینه باید پر ز عشق و درد و دود
اعمیی روشندل آمد در مبندپند او را ده که حق اوست پند
گر دو سه ابله ترا منکر شدندتلخ کی گردی چو هستی کان قند
گر دو سه ابله ترا تهمت نهدحق برای تو گواهی میدهد
گفت از اقرار عالم فارغمآنک حق باشد گواه او را چه غم
گر خفاشی را ز خورشیدی خوریستآن دلیل آمد که آن خورشید نیست
نفرت خفاشکان باشد دلیلکه منم خورشید تابان جلیل
گر گلابی را جعل راغب شودآن دلیل ناگلابی میکند
گر شود قلبی خریدار محکدر محکیاش در آید نقص و شک
دزد شب خواهد نه روز این را بدانشب نیم روزم که تابم در جهان
فارقم فاروقم و غلبیروارتا کِه کَهْ از من نمییابد گذار
آرد را پیدا کنم من از سبوستا نمایم کین نقوشست آن نفوس
من چو میزان خدایم در جهانوا نمایم هر سبک را از گران
گاو را داند خدا گوسالهایخر خریداری و در خور کالهای
من نه گاوم تا که گوسالم خردمن نه خارم که اشتری از من چرد
او گمان دارد که با من جور کردبلک از آیینهٔ من روفت گرد