بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود
خرس هم از اژدها چون وا رهیدوآن کرم زان مرد مردانه بدید
چون سگ اصحاب کهف آن خرس زارشد ملازم در پی آن بردبار
آن مسلمان سر نهاد از خستگیخرس حارس گشت از دلبستگی
آن یکی بگذشت و گفتش حال چیستای برادر مر ترا این خرس کیست
قصه وا گفت و حدیث اژدهاگفت بر خرسی منه دل ابلها
دوستی ابله بتر از دشمنیستاو بهر حیله که دانی راندنیست
گفت والله از حسودی گفت اینورنه خرسی چه نگری این مهر بین
گفت مهر ابلهان عشوهده استاین حسودی من از مهرش به است
هی بیا با من بران این خرس راخرس را مگزین مهل همجنس را
گفت رو رو کار خود کن ای حسودگفت کارم این بد و رزقت نبود
من کم از خرسی نباشم ای شریفترک او کن تا منت باشم حریف
بر تو دل میلرزدم ز اندیشهایبا چنین خرسی مرو در بیشهای
این دلم هرگز نلرزید از گزافنور حقست این نه دعوی و نه لاف
مؤمنم ینظر بنور الله شدههان و هان بگریز ازین آتشکده
این همه گفت و به گوشش در نرفتبدگمانی مرد سدیست زفت
دست او بگرفت و دست از وی کشیدگفت رفتم چون نهای یار رشید
گفت رو بر من تو غمخواره مباشبوالفضولا معرفت کمتر تراش
باز گفتش من عدوی تو نیملطف باشد گر بیابی در پیم
گفت خوابستم مرا بگذار و روگفت آخر یار را منقاد شو
تا بخسپی در پناه عاقلیدر جوار دوستی صاحبدلی
در خیال افتاد مرد از جد اوخشمگین شد زود گردانید رو
کین مگر قصد من آمد خونیستیا طمع دارد گدا و تونیست
یا گرو بستست با یاران بدینکه بترساند مرا زین همنشین
خود نیامد هیچ از خبث سرشیک گمان نیک اندر خاطرش
ظن نیکش جملگی بر خرس بوداو مگر مر خرس را همجنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهادخرس را دانست اهل مهر و داد