بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم
بود کوری کو همیگفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
پس دوباره رحمتم آرید هانچون دو کوری دارم و من در میان
گفت یک کوریت میبینیم ماآن دگر کوری چه باشد وا نما
گفت زشتآوازم و ناخوش نوازشتآوازی و کوری شد دوتا
بانگ زشتم مایهٔ غم میشودمهر خلق از بانگ من کم میشود
زشت آوازم بهر جا که رودمایهٔ خشم و غم و کین میشود
بر دو کوری رحم را دوتا کنیداین چنین ناگنج را گنجا کنید
زشتی آواز کم شد زین گلهخلق شد بر وی برحمت یکدله
کرد نیکو چون بگفت او راز رالطف آواز دلش آواز را
وانک آواز دلش هم بد بودآن سه کوری دوری سرمد بود
لیک وهابان که بی علت دهندبوک دستی بر سر زشتش نهند
چونک آوازش خوش و مظلوم شدزو دل سنگیندلان چون موم شد
نالهٔ کافر چو زشتست و شهیقزان نمیگردد اجابت را رفیق
اخسؤا بر زشت آواز آمدستکو ز خون خلق چون سگ بود مست
چونک نالهٔ خرس رحمتکش بودنالهات نبود چنین ناخوش بود
دان که با یوسف تو گرگی کردهاییا ز خون بی گناهی خوردهای
توبه کن وز خورده استفراغ کنور جراحت کهنه شد رو داغ کن