بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْتهم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
آن یکی گفتش که: از بدگوهرییاد ناوردی تو حقِ مادری؟
هی تو مادر را چرا کُشتی؟ بگواو چه کرد آخر بگو ای زشتخو؟
گفت: کاری کرد کان عار وی استکشتمش کان خاک، سَتّار وی است
گفت: آنکس را بِکُش ای مُحْتَشَمگفت: پس هر روز مَردی را کُشَم
کُشْتَم او را رَستم از خونهای خلقنای او بُرَّم بِه است از نای خلق
نَفْسِ توست آن مادرِ بدخاصیتکه فساد اوست در هر ناحیت
هین بِکُش او را که بهرِ آن دَنیهر دمی، قصدِ عزیزی میکنی
از وی این دنیای خوش بر توست تنگاز پیِ او، با حق و با خلق، جنگ
نَفْس کُشتی باز رَستی ز اعْتِذارکس، تو را دشمن نَمانَد در دیار
گر شکال آرد کسی بر گفتِ مااز برای انبیا و اولیا
کانبیا را نی که نَفْسِ کُشْته بودپس چراشان دشمنان بود و حسود؟
گوش نِه تو، ای طلبکار صواببشنو این اشکال و شُبْهَت را جواب
دشمنِ خود بودهاند آن مُنْکِرانزخم، بر خود میزدند ایشان، چنان
دشمن، آن باشد که قصدِ جان کنددشمن، آن نَبْوَد که خود، جان میکَنَد
نیست خفاشک، عدوی آفتاباو، عدوی خویش آمد در حجاب
تابشِ خورشید او را میکُشَدرنجِ او، خورشید هرگز کِی کَشَد؟
دشمن، آن باشد کز او آید عذابمانع آید لعل را از آفتاب
مانعِ خویشاند جملهٔ کافراناز شعاعِ جوهرِ پیغمبران
کِی حجابِ چشمِ آن فردند خلق؟چشم خود را کور و کژ کردند خلق
چون غلام هندوی کو کین کِشَداز ستیزهٔ خواجه، خود را میکُشَد
سرنگون میافتد از بامِ سراتا زیانی کرده باشد خواجه را
گر شود بیمار، دشمن با طبیبور کند کودک، عداوت با ادیب
در حقیقت، رهزنِ جانِ خَودندراهِ عقل و جانِ خود را خود زَدند
گازُری گر خشم گیرد ز آفتابماهیی گر خشم میگیرد ز آب
تو یکی بنگر که را دارد زیانعاقبت کِبْوَد سیهاختر از آن؟
گر تو را حق آفریند زشتروهان مَشو هم زشترو، هم زشتخو
ور بَرَد کَفْشَت مَرو در سنگلاخور دو شاخهستت مشو تو چار شاخ
تو، حَسودی کز فلان، من، کمترممیفَزاید کمتری در اخترم
خود، حَسَد، نقصان و عیبی دیگر استبلک از جمله کمیها بتّر است
آن بلیس از ننگ و عارِ کمتریخویش را افکند در صد اَبْتَری
از حَسَد میخواست تا بالا بُوَدخود چه بالا بلک خونپالا بُوَد
آن ابوجهل از محمّد ننگ داشتوز حَسَد خود را به بالا میفَراشت
بوالحِکَم نامش بُد و بوجَهْل شدای بسا اهل از حَسَد، نااهل شد
من ندیدم در جهانِ جستوجوهیچ اهلیّت، بِه از خوی نکو
انبیا را واسطه زان کرد حقتا پدید آیَد حَسَدها در قَلَق
زانک کس را از خدا عاری نبودحاسِدِ حق، هیچ دَیّاری نبود
آن کسی کش مِثْلِ خود پنداشتیزان سَبَب با او، حَسَد برداشتی
چون مُقَرَّر شد بزرگی رسولپس حَسَد نایَد کسی را از قبول
پس به هر دوری، ولیی قائم استتا قیامت، آزمایش، دائم است
هر که را خوی نکو باشد بِرَستهرکسی کاو شیشهدل باشد شِکَسْت
پس امامِ حیِّ قائم، آن ولیستخواه از نسلِ عُمَر خواه از عَلیست
مهدی و هادی، ویست ای راهجوهم نهان و هم نشسته، پیشِ رو
او چو نور است و خرد، جبریل اوستوان ولیِ کم از او، قندیلِ اوست
وانک زین قندیلِ کممشکاتِ ماستنور را در مرتبه، ترتیبهاست
زانک هفصد پرده دارد نورِ حقپردههای نور دان چندین طَبَق
از پس هر پرده، قومی را مقامصفصفاند این پردههاشان تا امام
اهلِ صفِ آخرین از ضعفِ خویشچشمشان طاقت ندارد نورِ بیش
وان صفِ پیش از ضعیفی بصرتاب نارَد روشنایی، بیشتر
روشنایی کاو حیاتِ اول استرنجِ جان و فتنهٔ این اَحْوَل است
اَحْوَلیها اندکاندک کم شودچون ز هفصد بگذرد او یَم شود
آتشی کاصلاحِ آهن یا زَر استکی صَلاحِ آبی و سیبِ تر است؟
سیب و آبی، خامیی دارد خفیفنِی چو آهن، تابشی خواهد لطیف
لیک آهن را لطیف، آن شعلههاستکو جذوبِ تابشِ آن اژدهاست
هست آن آهن، فقیرِ سختکشزیر پتک و آتش است او سرخ و خوش
حاجِبِ آتش بُوَد بیواسطهدر دلِ آتش رَوَد بیرابطه
بیحجاب آب و فرزندان آبپختگی ز آتش نیابند و خطاب
واسطه دیگی بود یا تابهایهمچو پا را در روش پاتابهای
یا مکانی در میان تا آن هوامیشود سوزان و میآرد بما
پس فقیر آنست کو بی واسطهستشعلهها را با وجودش رابطهست
پس دل عالم ویست ایرا که تنمیرسد از واسطهٔ این دل به فن
دل نباشد تن چه داند گفت و گودل نجوید تن چه داند جست و جو
پس نظرگاه شعاع آن آهنستپس نظرگاه خدا دل نه تنست
بس مثال و شرح خواهد این کلاملیک ترسم تا نلغزد وهم عام
تا نگردد نیکوی ما بدیاینک گفتم هم نبد جز بیخودی
پای کژ را کفش کژ بهتر بودمر گدا را دستگه بر در بود