بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را
چار کس را داد مردی یک درمآن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بُد گفت لامن عِنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بُد و گفت این بنممن نمیخواهم عنب، خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل راتَرک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدندکه ز سِرّ نامها غافل بُدند
مشت بر هم میزدند از ابلهیپُر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سِرّی عزیزی، صد زبانگر بدی آنجا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درمآرزوی جملهتان را میدهم
چونک بسپارید دل را بی دغلاین درمتان میکند چندین عمل
یک درمتان میشود چار المرادچار دشمن میشود یک ز اتحاد
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراقگفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتواتا زبانتان من شوم در گفت و گو
گر سخنتان مینماید یک نمطدر اثر مایهٔ نزاعست و سخط
گرمی عاریتی ندهد اثرگرمی خاصیتی دارد هنر
سرکه را گر گرم کردی ز آتش آنچون خوری سردی فزاید بی گمان
زانک آن گرمی او دهلیزیستطبع اصلش سردیست و تیزیست
ور بود یخبسته دوشاب ای پسرچون خوری گرمی فزاید در جگر
پس ریای شیخ به ز اخلاص ماستکز بصیرت باشد آن وین از عماست
از حدیث شیخ جمعیت رسدتفرقه آرد دم اهل جسد
چون سلیمان کز سوی حضرت بتاختکو زبان جمله مرغان را شناخت
در زمان عدلش آهو با پلنگانس بگرفت و برون آمد ز جنگ
شد کبوتر آمن از چنگال بازگوسفند از گرگ ناورد احتراز
او میانجی شد میان دشمناناتحادی شد میان پرزنان
تو چو موری بهر دانه میدویهین سلیمان جو چه میباشی غوی
دانهجو را دانهاش دامی شودو آن سلیمانجوی را هر دو بود
مرغ جانها را درین آخر زماننیستشان از همدگر یک دم امان
هم سلیمان هست اندر دور ماکو دهد صلح و نماند جور ما
قول ان من امة را یاد گیرتا به الا و خلا فیها نذیر
گفت خود خالی نبودست امتیاز خلیفهٔ حق و صاحبهمتی
مرغ جانها را چنان یکدل کندکز صفاشان بی غش و بی غل کند
مشفقان گردند همچون والدهمسلمون را گفت نفس واحده
نفس واحد از رسول حق شدندور نه هر یک دشمن مطلق بدند