بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان
این همه گفتیم لیک اندر بسیچبیعنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حقگر ملک باشد سیاهستش ورق
ای خدا ای فضل تو حاجت روابا تو یاد هیچ کس نبود روا
این قدر ارشاد تو بخشیدهایتا بدین بس عیب ما پوشیدهای
قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویش
قطرهٔ علمست اندر جان منوارهانش از هوا وز خاک تن
پیش از آن کین خاکها خسفش کنندپیش از آن کین بادها نشفش کنند
گرچه چون نشفش کند تو قادریکش ازیشان وا ستانی وا خری
قطرهای کو در هوا شد یا که ریختاز خزینهٔ قدرت تو کی گریخت
گر در آید در عدم یا صد عدمچون بخوانیش او کند از سر قدم
صد هزاران ضد ضد را میکشدبازشان حکم تو بیرون میکشد
از عدمها سوی هستی هر زمانهست یا رب کاروان در کاروان
خاصه هر شب جمله افکار و عقولنیست گردد غرق در بحر نغول
باز وقت صبح آن اللهیانبر زنند از بحر سر چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگاز هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحهگردر گلستان نوحه کرده بر خضر
باز فرمان آید از سالار دهمر عدم را کانچ خوردی باز ده
آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاهاز نبات و دارو و برگ و گیاه
ای برادر عقل یکدم با خود آردم بدم در تو خزانست و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بینپر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین
ز انبهی برگ پنهان گشته شاخز انبهی گل نهان صحرا و کاخ
این سخنهایی که از عقل کلستبوی آن گلزار و سرو و سنبلست
بوی گل دیدی که آنجا گل نبودجوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بو قلاووزست و رهبر مر ترامیبرد تا خلد و کوثر مر ترا
بو دوای چشم باشد نورسازشد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری کندبوی یوسف دیده را یاری کند
تو که یوسف نیستی یعقوب باشهمچو او با گریه و آشوب باش
بشنو این پند از حکیم غزنویتا بیابی در تن کهنه نوی
ناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگرد
زشت باشد روی نازیبا و نازسخت باشد چشم نابینا و درد
پیش یوسف نازش و خوبی مکنجز نیاز و آه یعقوبی مکن
معنی مردن ز طوطی بد نیازدر نیاز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عیسی ترا زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کند
از بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراشآزمون را یک زمانی خاک باش