بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن
تن قفسشکل است، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
اینْش گوید من شوم همراز تووآنش گوید نی! منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو در وجوددر جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید هر دو عالم آن تستجمله جانهامان طُفیل جان تست
او چو بیند خلق را سرمست خویشاز تکبر میرود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو اودیو افکندهست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمهایستکمترش خور کان پُر آتش لقمهایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکاردود او ظاهر شود پایان کار
تو مگو «آن مدح را من کی خورم؟از طمع میگوید او، پی میبرم»
مادحت گر هجو گوید بر ملاروزها سوزد دلت زان سوزها
گرچه دانی کو ز حرمان گفت آنکان طمع که داشت از تو، شد زیان
آن اثر میمانَدَت در اندروندر مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بوَدمایهٔ کبر و خِداع جان شود
لیک ننماید، چو شیرین است مدحبد نماید زانک تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب کان را خوریتا بدیری شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمیاین اثر چون آن نمیپاید همی
چون نمیپاید همیپاید نهانهر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تأثیر اوبعد حینی دمل آرد نیشجو
نفس از بس مدحها فرعون شدکن ذلیل النفس هونا لا تسد
تا توانی بنده شو، سلطان مباشزخم کش چون گوی شو، چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند وین جمالاز تو آید آن حریفان را ملال
آن جماعت کت همیدادند ریوچون ببینندت بگویندت که دیو
جمله گویندت چو بینندت بهدر«مردهای از گور خود بر کرد سر»
همچو امرد که خدا نامش کنندتا بدین سالوس در دامش کنند
چونک در بدنامی آمد ریش اودیو را ننگ آید از تفتیش او
دیو سوی آدمی شد بهر شرسوی تو ناید که از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی دیو از پیَتمیدوید و میچشانید او میَت
چون شدی در خوی دیوی استوارمیگریزد از تو دیو نابکار
آنک اندر دامنت آویخت اوچون چنین گشتی ز تو بگریخت او