شمارهٔ ۲
بازم زده عنبرین کندیبر دل بندی و سخت بندی
یکسان شدهام به خاک راهیاز حسرت جلوه سمندی
کارم زاریست همچو یعقوباز فرقت طفل ارجمندی
زین سوز کزوست در تبوتابهر خستهدلی و دردمندی
پیش از نفسی چگونه باشمساکن چو در آتشی سپندی
آن سروسهی که دارم از ویچون فاخته حسرت بلندی
بر گریه تلخ من نه بخشیدلعل لب او به نوشخندی
کردم در راه جستجویشکوشش چندی و صبر چندی
وآن گلبن ناز را چه پروااز حال چو من نیازمندی
کز افعی جانسپار هجرشهر لحظه رسد مرا گزندی
وقت است که از شکنجه هجرچون مرغ نهاده پابهبندی
در کنج غمی ز فرقت اوبیرنج و نصیحتی و پندی
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
هرکس که ز کوی یار برگشتبا دیده اشکبار برگشت
آنم که به نرد عشقبازیکارم ز آغاز کار برگشت
جز نقش من ار نخست نبودنقشی که ازین قمار برگشت
زاندیشه جور مدعی دلاز گلشن کوی یار برگشت
یا گلچینی به گلستان رفتوز بیم جفای خار برگشت
آن به که ز صید عشقبازانناکرده تمام کار برگشت
پرداخت چو دست را به خنجرصیاد من از شکار برگشت
شوخی که ز چشم سحرسازشروز از من و روزگار برگشت
تا کی برهش توان ز هر سویرفت و به دلفکار برگشت
زین به چه کنون که تا توانمزین وادی پر ز خار برگشت
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
او با اغیار تا سحر دوشمی میزد و من ز رشک در جوش
یا رب تا کی رسد به پایاناز فرقت آن بت قدح نوش
هر امروزم به ناله چون دیهر امشب من به گریه چون دوش
آن مه که همیشه در برم دلاز آتش شوق اوست در جوش
آن لحظه که نیست در کنارمواندم که مرا بود در آغوش
از نوش مراست محنت نیشوز نیش مراست لذت نوش
در هر محفل که دور سازدبرقع ز عذار آن قصب پوش
در هر گلشن که غنچه لبآرد به تکلم آن قدح نوش
از پا تا سر چو روزنم چشموز سر تا پا چو شاخ گلپوش
گویند مرا ز صبر وز عقلدر دوری او مجوش و مخروش
غافل که چو جا به دل کند عشقوز عشق چو دل برآور جوش
چه تاب و توان چه صبر و طاقتچه عقل و خرد چه فطرت و هوش
آن بت که چو چشم خویش دائمهست از می ناز مست و مدهوش
یک بار به یاد کردن مننگشاید اگرچه لعل خاموش
هیهات که تا به حشر یادشاز خاطر من شود فراموش
تا کی روم و به سر درآیمدر راه وفای آن جفا کوش
وقتست کنون به گوشه صبرپند یاران اگر کنم گوش
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
آن ماه شبی که در برم نیستآرام دمی به بسترم نیست
تمهید جفاست مهر دشمنصد شکر که بخت یاورم نیست
خو کرده به درد و داغ هجرماندیشه وصل در سرم نیست
بر سر کافیست داغ عشقمچون شمع هوای افسرم نیست
گو شد چو فلک پی شکستممن آن صدفم که گوهرم نیست
آید چه به رزم عشق از منتیغی باشم که جوهرم نیست
عشق آن قلزم که موجخیز استمن آن کشتی که لنگرم نیست
چون گم نشوم که در ره عشقآن راهروم که رهبرم نیست
گر از قفسم نجات نبودبالم چو شکسته پرم نیست
من ذرهام و هوای خورشیداز دور سپهر در سرم نیست
از پرتو عشق در سماعماین رقص ز مهر انورم نیست
شوخی که ز باده وصالشیک قطره نصیب ساغرم نیست
در راه سراغ او که دیگرگامی تک و پو میسرم نیست
وقتست کنون که پای سعیمفرسود و علاج دیگرم نیست
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
صیدانداز زیست عشق بیباککافکنده هزار صید بر خاک
یا پای منه به وادی عشقیا دست بشو ز جان خود پاک
کاین دشت بود بسی پرآفتوین بحر بسی بود خطرناک
گردد که حریف او که باشدعشق آتش و هرچه هست خاشاک
زنهار حذر کن از نبردشکاین یکه سوار چست و چالاک
کرده است هزار سر ز تن دوربسته است هرار سر به فتراک
جوئی چه مدد بر زمش از چرخای صاحب فهم و هوش و ادراک
آرد چو نبرد خسرو عشقخیزد چه ز انجم و ز افلاک
افکنده مرا به دام شوخیبیرحمی این حریف بیباک
کز تیغ جفایش استخوانهاگردیده بسان شانه صد چاک
زیبا صنمی که عاشقان راهجرش زهر است و وصل تریاک
شوخی که ز هجر اوست شبهابالینم خشت و بسترم خاک
عمریست چو آفتاب سرگرمباشم به رهش ز دور افلاک
وز سعی به دست من نیفتدآن گمشده را چو دامن پاک
در گوشه صبر زین پس اولیچندی من خستهجان غمناک
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
دل در خم زلف او طپد چندممکن نبود نجات ازین بند
زآن گمشده کز غمش به جانمچون یعقوب از فراق فرزند
گیرم نکنم شکایت اماهجران تا کی فراق تا چند
خوش آنکه مرا ز در درآیدغافل به لبی پر از شکر خند
گر تشنه بآب در بیابانهستم به وصالش آرزومند
دانم آخر نهال صبرمخواهد غم او ز بیخ برکند
کز شست نگاه آن جفا جووز غمزه آن نگار دلبند
تیریست مرا به هر بن مویتیغیست مرا به هر سر بند
از غمزه دلم نموده گر ریشوز خنده نمک بر او پراکند
چون سرکشم از خط جفایشمن بنده و او بود خداوند
همچون بلبل که تار جان راکرده است به تار ناله پیوند
منعم مکن از فغان که دارمزآن نخل که هست بس برومند
پرشور دلی چو بحر قلزمسنگین دردی چو کوه الوند
شیرین دهنی که در هوایشهمچون مگسان طالب قند
چندی پرواز کردم اکنوندارم سر آن که نیز یک چند
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
آنم که ندارم از تک و دواز کشت امل نصیب یک جو
آن سرو سهی چو از برم رفتگر جان رود از قفاش گو رو
در کوی وفای او که عشاقزآن قبله نیند منحرف شو
نبود عجب ار سیاه روزندزآن ماه کزوست مهر راضو
آن اختر آسمان خوبیبر اهل هوس فکنده پرتو
جائی که گهر شناس نبودخرمن خرمن گهر به یک جو
ز اقلیم محبتم من از خلقگویند دمی درین قلمرو
باشد غم روزگار با منمن بیغم و عشق یار مشنو
کان نیست مرا به جان درون آیوین نیست مرا ز دل برون شو
آن ماه که همچو آفتابشانجم سپه است و اوست خسرو
اغیار ز اتصال نورشعشاق ز انفصال پرتو
مانند هلال و بدر تا چندچون بدر شوند و چون مه نو
آن مه که به راه جستجویشاز گردش آسمان کجرو
رفت است هزارپای در گلافتاده هزار چشم درکو
آن به چو به دست من نیفتددامان وصالش از تک و دو
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
تا گشته از آن صنم جدا منافتاده به دام صد بلا من
از من بیگانه تا ابد اوبا او زالست آشنا من
نابرده به کنج وصل او پیافتاده به کام اژدها من
در راه وفای او برابربا خاک بسان نقش با من
با اوست وفای من از آن بیشچندانکه جفای اوست با من
دایم در بزم وصل او غیردر کنج فراق کرده جا من
پیوسته به گلستان وصلشبا برگ رقیب و بینوا من
صد قافله در رهش ز عشاقدر پیش و چو گرد از قفا من
در وادی مهر بیدرنگ اوثابت قدم ره وفا من
تا صبح ز شحنه فراقشهر شب به شکنجه بلا من
هرکس که به وصل یار باشددایم چو به هجر مبتلا من
جز عمر چه جوید از فلک اوجز مرگ چه خواهم از خدا من
کردم بس سعی کارم او رابر کف چو در گرانبها من
در راه طلب نشد که بینمکام دل خویش را روا من
آن به که چو ناید آنصنم رادر دست من از تلاش دامن
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
آنم که به محنتم بد و نیکدارند فغان ز دور و نزدیک
زان زلف که از غمش گرفتههر خسته چو موی رنج باریک
روزم چون شب شده است تیرهصبحم چون شام گشته تاریک
تنها نه به وادی محبتسرگشته منم چو بنگری نیک
عالم متحرک و محرکعشق و همه را از اوست تحریک
آن شوخ کزوست در تب و تابدایم دل و جان ترک و تاجیک
حاشا سر ازو کشند هرچندبر اهل وفا جفا کند لیک
هرگز نکشیدهاند تا چرخکارش ستم است با بد و نیک
این جور ز خواجگان غلامانوین ظلم ز مالکان ممالیک
طالب آخر رسد به مطلوبهرچند به وادی طلب لیک
اولی است چو راه من در آن کویگامی نشود ز سعی نزدیک
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
عشق آنکه به دهر جوید و بسهست او کس هرکه هست ناکس
دنیاطلبان همیشه جویادستار زر و قبای اطلس
عشاق ز تیغ یار خواهنداز خون کفنی به پیکر و بس
هرگز جو نمیرسد به من باشگو میوه وصل یار نارس
در کار من از فراق جانانتأخیر مکن اجل از این پس
کاین جان و دل مرا ز هجرشتن زندانیست و سینه محبس
آن مایه ناز را بگویندکای طالب تو چه کس چه ناکس
جز جور نکردیم از این بیشجز مهر مکن به من از این پس
از عقل به اوج عشق بایدروزاه خشک کمتر از خس
نمرود به سعی میتوانستکو رفت به سعی بال کرکس
ای آنکه بسان شعله گوئیاز گلچینان عشقم و بس
گر از پی زینت عمارتدر محبس غم نهای محبس
دیوار سرا و سقف خانهخواهی چو منقش و مقرنس
رفتند به کوی یار عشاقاز یاری سیل اشک چون خس
زین به چه کنون که ماندهام منزآن غافله همچو گرد واپس
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
آن را که سوی بتی نظر نیستدر کشور عشق دیدهور نیست
عشق آنوادی است کش به هر گامصد راه ز نست و راهبر نیست
هجران صهبا که میکشان رازین باده به غیر دردسر نیست
در هجر بتی که هرگز او راسوی من خسته جان گذر نیست
آنم که سیاهروزی منشامی است که از پیش سحر نیست
از دام غمش مرا رهائیممکن به تلاش بال و پر نیست
قیدی زآن قید صعبتر نهبندی ز آن بند سختتر نیست
من در ره وعدهاش که باشمافتاده و از خودم خبر نیست
سوی من خستهجان چه فرقستگر هست او را گذر وگر نیست
در معرکه فراق هرگزنبود عجب ار مرا ظفر نیست
شصتی دارم که قوتش نهتیری دارم که کارگر نیست
این ناله که از تف درونمنزدیک لبست و بیشتر نیست
از من که در آتشم ز هجرانتا کوی فنا ره اینقدر نیست
صد شکر که چون سپند کارمموقوف به ناله دگر نیست
جز ترک تلاش در ره اوکآنجا بجز آفت خطر نیست
اولیست کنون که ماندهام منبیچاره و چاره دگر نیست
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
عمریست ز هجران گل اندامنه صبر بود مرا نه آرام
تاریکتر است روزم از شبدلگیرتر است صبحم از شام
وردم نام بتی که هرگزاز ننگ مرا نمیبرد نام
سازم چه گر از حکایت هجرچون غنچه کشم زبان نه در کام
کاین قصه که کردهام من آغازتا حشر نمیرسد به انجام
امروز نگشتهام درین دیراز مستی عشق شهره عام
از روز ازل فتاده طشتمچون پرتو آفتاب از بام
چند از هجران بود درین باغخون جگرم چو لاله در جام
روزی که شود ز یاری بختآن آهوی وحشیم شود رام
این چهره که هست زعفرانرنگگردد ز شراب وصل گلفام
زآن باده که ریخت ساقی عشقروز ازلم ز شیشه در جام
نبود عجب ار ز پا فتادنداز نکهت او چه خاص و چه عام
بیخود فتد ار کشد ازین مییک قطره نهنگ قلزم و شام
چو راهروی که روز اولاز جاده نهاده منحرف گام
تا چند به راه عشق گرددکارم ز تلاش بیشتر خام
وقتست کنون چو برنیایددر راه طلب ز کوششم کام
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
یک ره به من او نظر نینداختکز خویشم بیخبر نینداخت
مرغی نگرفت در هوایشپرواز که بال و پر نینداخت
در راه غمش کزو به مقصودرهپیمائی گذر نینداخت
کوشش چه تفاوت ار کسی راانداخت ز پا و گر نینداخت
یک ذره به کس فروغ هرگزآن روی به از قمر نینداخت
کز آتش غیرتش به جانمخرمن خرمن شرر نینداخت
چشمم نظری برو نیفکندکز پی نظری دگر نینداخت
وز گوشه چشم لطف هرگزاو جانب من نظر نینداخت
تنها از کار پرده منچون شمع تف جگر نینداخت
از محفل عشق آتش آهاز کار که پرده بر نینداخت
من در راهش که رهروی رانبود که زیرپای در نینداخت
از هر دو جهان گذشتم امایک ره سوی من گذر نینداخت
آن چشم کنون به خاک و خونماز ناوک یک نظر نینداخت
هرگز به من آن کمان ابروتیری که نه کارگر نینداخت
گردون که به کوی یار چون بادراه من دربهدر نینداخت
اولیست که چون رهم به مقصودزین وادی پرخطر نینداخت
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
دانم که به کوی عشق هر دمآید به دلم غم از پی غم
ز اندوه و نشاط من مپرسیدآن بیش ز بیش و این کم از کم
تا ماهی و ماه اشک و آهمآن رفته پیاپی این دمادم
چون لاله درین حدیقه هرگزداغم نشنیده بوی مرهم
حرف شیرین حدیث لیلیچند ای دل مبتلا به صد غم
دیدی چو بت مرا که باشدیکتا در عقد نسل آدم
سرکن توصیف ما بآخربس کن تعریف ما تقدم
روزی که دل من این صفا یافتاز صیقل عشق آتشین دم
از صافی او شد آشکاراراز پنهان هر دو عالم
نه آئینه در کف سکندرجا داشت نه جام در کف جم
باور نکنی قرار گیردما را دل بیقرار یک دم
باشند به جلوه تا درین باغچون سرو و صنوبر از پی هم
این سروقدان به قامت راستوین لالهرخان به ابرو خم
جا کرد به گوشه صبوریهر عاشق با جهان جهان غم
باشد ز سحاب وصل بارشطالع سرسبز و بخت خرم
زین به چه کنون که پا به دامندر کنج غمی کشیده من هم
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
دوشم میگفت رهنوردیدر راه طلب جریده گردی
مگذار قدم به وادی عشقاز راه روان اگر نه فردی
پس همراه سالکان درین دشتدر پا خاری به چهره گردی
ای آنکه به راه عشق داریاشک گرمی و آه سردی
از یاری شوق در ره عشقصد مرحله بیش قطع گردی
هرچند این جاده مستقیم استهشدار که منحرف نگردی
در دشت طلب که رهروان رارنجی هر گام هست و دردی
از پا منشین و راه میپویشاید روزی رسی به مردی
بر لشکر صبرم آنچه ایشوندر معرکه جدال کردی
نتواند کرد شرح او رااز دفتر کائنات فردی
کز هیچ دلیر برنیایدزینسان رزمی چنین نبردی
آن شوخ که با کسی درین بزماز مهر و وفا نباخت نردی
از فرقت او مراست دائماشک سرخی و رنگ زردی
اولی است کنون که ناید از مندیگر به رهش تلاش گردی
بنشینم و خو کنم به هجرانیا آید یار و یا رود جان
عمریست که نکتهای نگفتماز عشق کزو به خون نخفتم
زین باغ چه حاصلم که چون گلرفتم بر باد یا شکفتم
از عشرت روز وصل طاقمبا درد شب فراق جفتم
حرفی جز حرف عشق کزویبس گوهر شاهوار سفتم
تا گوش و زبان چو غنچهام هستهرگز نشنیدم و نگفتم
اکنون نه وجود من عدم شداز عشق که عمریش نهفتم
زافسانه وصل یار صد بارگشتم بیدار و باز خفتم
شوخی که بجستجوش وقتستچون نقش قدم ز پا درافتم
راهی کو رفت من نرفتمکز دیده غبار او نرفتم
گردد هر لحظه خاریم بیشزان دم که درین چمن شکفتم
درکان وفا چو من دری نیستاما نخرد کسی بمفتم
پند خردم که شورافزاستدر عشق کزو بدرد جفتم
نتوانم برد چون بکارشگیرم او گفت من نگفتم
یکدانه دری که از فراقشاین گوهر آبدار سفتم
اولی است کنونکه گشته نزدیککز پاره بره سراغش افتم
بنشینم و خو کنم بهجرانیا آید یار و یا رود جان
می در خم چرخ واژگون نیستیا قسمت ما بغیر خون نیست
در حلقه عشق اوست سرهازین دایره نقطه برون نیست
نبود در دور ساغر عشقزین جام رخی که لالهگون نیست
خورد آنکه طپانچه از این دستسیلیخور روزگار دون نیست
جز فتح و ظفر نبود هرگزکس را از عشق و هم کنون نیست
هرچند سپاه عاشقانرانبود علمی که واژگون نیست
گو آنکه طرب ز وصل یارشاز هرچه گمان کنی فزون نیست
جز من که بغیر دود داغماز دوست بجان و دل درون نیست
کارم همه دم چو شیشه میجز گریه ز بخت واژگون نیست
از شیشه قسمتم درین باغچون لاله بجام غیر خون نیست
دیوانه عشقم و علاجمدر قدرت عقل ذوفنون نیست
عشرتطلبی چو باده نوشاندر بزم محبتم شکون نیست
چشمم بصفای شیشه میگوشم بنوای ارغوان نیست
این مهر سپهر حسن کزویچون ذره مرا دمی سکون نیست
زین پس اولی است چون بسویشبختم بتلاش رهنمون نیست
بنشینم و خو کنم بهجرانیا آید یار و یا رود جان
گر کار بکشته نداردگو ابر بجز شرر نبارد
منعش مکنید از آتش عشقگر سوختهای فغان برآرد
یکدم نشود کسی که سوزیاز عشق بجان نهفته دارد
چون شمع نسوزد و نگریدچون ابر ننالد و نزارد
عاشق نشوی گرت تمناستکاسودهات آسمان گذارد
دهقان فلک بکشت عشاقزآن کین که باین گروه دارد
جز دانه انتلا نپاشدغیر از تخم بلا نکارد
وصف خط و خال آن پریوشگردن بسزا کسی نیارد
خطی به از این نمینویسدنقشی به از این نمینگارد
شبهای فراق او که چشممتا صبح ستاره میشمارد
آنمایه بدیده خواهم از اشککز شوق علیالدوام بارد
بهر دو سه قطره خون کسی چندگاهی دل و گه جگر فشارد
آنشوخ که رهر و غمش راگر تیغ زنند سر نخارد
بهرچه از این کنون که وقتستمنعم به رهش ز پا درآرد
بنشینیم و خو کنم بهجرانیا آید یار و یار رود جان
از عشق کسیکه گشت شیداآسوده ز فکر دین و دنیا
زنهار مکن بعقل و دانشدر مکتب عشق تکیه بیجا
باشند یکی در این دبستانطفل نادان و پیر دانا
در کوی مغان که نیست کلفتبهر رندان بادهپیما
چشم و دل من که دارم از عشقدایم مژه سرشک پالا
یارب تا کی بود پر از خونآن همچو پیاله این چو مینا
منعم مکن ارکشم درین بزمآهی که گدازدم سراپا
این کار ز من چو شمع خواهدعشقی جانگاه و جسم فرسا
آهم برقیست آسمان سیراشکم سیلیست دشت پیما
هست آنهمه آتش این همه آبدارند بدل نهفته اما
هر اخگر آن هزار دوزخهر قطره آن هزار دریا
آنشوخ که داردم سراغشسرگشته بوادی تمنا
اولیست مرا کنونکه از سعیفرسوده بجستجوی او پا
بنشینم و خو کنم بهجرانیا آید یار و یا رود جان
بر بستر هجر یار آنمکز درد بلب رسیده جانم
از پرتو آن مه شبافروزصدپاره دلیست چون کمانم
تیغ و تبر جفای او راگاهی سپر و گهی نشانم
در کوی وفای یار کانجابر خاک نشانده آسمانم
وندر ره جور غیر آنماهکز دست جفای او بجانم
چون کوه بسی گران رکابمچون سیل بسی سبک عنانم
نبود عجب ار بمحفل عشقزین سوز که هست در نهانم
آتش کشد از حدیث هجرانچون شمع زبانه از زبانم
چون دست ز قلزم محبتشویم نه ز جان خود که دانم
زین ورطه نجات نیست ممکنچون موج ز بحر بیکرانم
آرد بمیان که از کنارمگاهی بکنار از آن میانم
آن گلبن ناز را بگوئیدآکنون بشنو گهی فغانم
دانم ز غمت که خواهد آخرگم ساخت ازین چمن نشانم
روزی آید که برنیایداین ناله زار از آشیانم
آن گل که ببوی او درین باغچون آب بهر طرف روانم
از سعی بجستجویش مشتاقماندست زکار پای جانم
این بار همین نه صدره افزونگفتم اما نمیتوانم
بنشینم و خون کنم بهجرانیا آید یار یا رود جان