شمارهٔ ۱
من کیستم؟ از خم کمندیدر حلقهٔ شوق، پایبندی
آلوده به زهر کامِ جانیاز حسرتِ لعلِ نوشخندی
نالان به رهی فتاده بر خاکعجز آئینی، نیازمندی
صیدی که ندیده هیچ آسیبهر لحظه فتاده گر به بندی
سالِم ز هزار دام جَستههرگز نرسیدهاش گزندی
جان داده بهحسرت آخرِ کاردر دامِ غزالِ صیدبندی
آمد چه به جانِ من؟ بپرسیداز شوخِ مفارقتپسندی
پیداست ز تُرکتازِ حسرتاحوالِ خرابِ مستمندی
کو بیند و دلبرش کند سازبرگِ سفرِ دراز چندی
وآنگاه به زیرِ ران درآردصرصر تکِ برقرو سمندی
یک لحظه عنان نگه نداردچون بر سرِ آتشی سپندی
شوخی که نمیگشود بی منچون پسته لبی به نوشخندی،
دیدی که چهسان در آخرِ کارسر رشتهٔ عهدِ دردمندی
بگسست و گذاشت سر به صحراچون آهوی جَسته از کمندی
ورزیدم اگرچه در فراقشطاقت چندی و صبر چندی
وقت است جهم ز جای بیتابوز دل زده صیحهٔ بلندی
تا چند چو داغ لاله باشدخاموش در آتشِ سپندی
ای پیرِ خرد که در کفِ تُستداروی علاجِ هر گزندی
تا کی طلبم دوای هجراناز تو که طبیب هوشمندی
تو همچو حکیم کاردیدههردم به نصیحتی و پندی
گوئی برو و بگوشهٔ غمبنشین و صبور باش چندی
صبر است علاج هجر دانماما چه کنم نمیتوانم
یا بخت من فکار برگشتیا دوست باختیار برگشت
فریاد که روز وصل جانانرفت و شب انتظار برگشت
هم مستی وصل از سرم رفتهم درد سر خمار برگشت
شوخی که ز سحر غمزه اوزین دل شده روزگار برگشت
از شومی کعبتین بختمناکرده برم گذار برگشت
رفتم دو ششی بوصلش آرمنقش من بد قمار برگشت
ان گل که ز جور خار او دلدایم ز برش فکار برگشت
چون وقت آمد رسم بوصلشبختم شوریده و کار برگشت
نزدیک شدم بساحل اماکشتی من از کنار برگشت
اکنون که بدل جهان جهانمغم آمد و غمگسار برگشت
گفتی چون شد که منحرف شدبخت از من و روزگار برگشت
هم طالع و هم فلک هم اختربرگشت ز من چو یار برگشت
برگردد اگر دلم ز کونیننتواند از آن نگار برگشت
کین گمشده بعد روزگاریکر غربت کوی یاربرگشت
آمد برم و چه ساکن امابرگشت و چه بیقرار برگشت
دیشب که بکلبه من از رخبرقع نگشوده یار برگشت
نبود عجبم که از می وصلنارفته ز سر خمار برگشت
گر دور فلک بساغر از جاماین باده خوشگوار برگشت
تنها نه بآستانش امشبدل رفت و بحال زار برگشت
وز نومیدی از آن سر کویبا دیده اشکبار برگشت
کی بود که دل بکوی او رفتنومید و امیدوار برگشت
اکنون که ز دور چرخ از منایام وصال یار برگشت
آرام شد از دلم عنان تابوز معرکه این سوار برگشت
گویند صبور باش کاخرخواهد برت آن نگار برگشت
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
چون ابر هنوز در بهارانزآن صبح دمم سرشک باران
کان یار سفر گریده ناگاهدر دیده سرشک همچو باران
از خانه برآمد و دویدمدر پیش رهش چو بیقراران
او نیز ز راه و رسم یاریشد جانب من روان چو یاران
تنگم در بر کشید و گفتااز مهر چو مرحمتگذاران
ایخسته جگر که حسرت تونتوان گفتن یک از هزاران
صد آرزویت بدل ز وصلمماند از ستم ستم شعاران
خوش باش که آنکه میرسانداو یاران را بوصل یاران
بازم بتو آرد و نشینمبا هم من و تو چو کامکاران
آنکه بفراز زین برآمددر دست عنان شهسواران
من با همه عاجزی فتادهبر خاک رهش چو خاکساران
رفتم که بپای توسن اوجان را سپرم چو جانسپاران
تا بید ز من عنان و افراشتچون مهر علم بکوهساران
اکنون بطریق دوستانمهر دم گویند دوستاران
کز صبر برآید آخر کارامید دل امیدواران
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
آنشاهسوار دشت پیمااز شهر چو خیمه زد بصحرا
در خانه زین نزول فرموددر خیمه و گشت مسندآرا
من داده عنان طاقت از کفاز شورش چشم اشک بالا
چشمی و هزار قطره دوریهر قطره در او هزار دریا
دیوانه صفت سر از قفایشاز شهر گذاشتم بصحرا
چون ابر همه خروش و زاریچون سیل تمام شور و غوغا
با یک دل و صد هزار امیدبا یک سر و صدهزار سودا
از دور سواد منزل اوچون گشت مرا بدیده پیدا
یکباره قرار از دلم رفتچون کار ز دست و قوت از پا
هو سو نگران و میزدم گامدزدیده بره ز بیم اعدا
ناگاه برآمد از مقابلا ماه چو مهر عالمآرا
بیتاب زدم بدامنش دستکای طاقت جان ناشکیبا
چون مرغ گشوده رشته از بالچون صید گسسته بند از پا
غافل ز کمند من چو جستیسازم ز غمت چه چاره فرما
گفتار و وبا خیال وصلمدر کنج فراق گیر مأوا
تا داروی ناگوار هجراندر کام دلت شود گوارا
این گفت و کشید دامن و رفتاز دست من فتاده از پا
من مانده کنون ز رحمت اونه جان ساکن نه دل شکیبا
این طرفه کز اضطراب بینداحوال من و هنوز احبا
گویند صبور باش کامروزگر رفت آید بر تو فردا
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
من مانده پای جستجو لنگاو دور ز من هزار فرسنگ
نه پای که خویش را رسانمسوی وی و در برش کشم تنگ
نه دست که گر خود آید آرمدامان وصال او فراچنگ
در کنج وطن چه داندم حالآن کرده بسوی غربت آهنگ
من مانده بسان پیر کنعاندر زاویه فراق دلتنگ
یوسف صفت او بمصر دولتتکیه زده بر فراز اورنگ
منعم مکنید اگر ز هجرشبا خویشتنم مدام در جنگ
گردیده بمن ز عشق آن شوخکور است ز نام عاشقان ننگ
میدان فراخ زندگانیچون حلقه چشم مور بس تنگ
افکنده میانه من و اوآن فاصله کاسمان به نیرنگ
صد مرحله است پیش و هر گامصد کوه گران فتاده چون سنگ
هر منزل او هزار منزلهر فرسنگش هزار فرسنگ
با هم من و او دو مرغ بودیمهم نغمه و هم نوا هم آهنگ
غافل ز من او گرفت پرواززآن سان که ز روی عاشقان رنگ
ماندم من بال و پر شکستهدر گوشه آشیانه دلتنگ
گفت آنکه بزور عقل برتابسرپنجه عشق آهنین چنگ
غافل که شود چه خسرو عشقروز میدان سوار شبرنگ
تا بند عنان خویش دردمچه عقل و چه دانش و چه فرهنگ
از مضراب فراق نالانرگ بر تن من مثابه جنگ
وآن یاران را که شیشه صبرناآمده از فراق بر سنگ
حالم بینند و باز گویندکای مانده بدام هجر دل تنگ
صبری صبری که وصلش آخرزآئینه خاطرت برد زنگ
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
دیدی فلکم چه بر سر آورداز هم من و یار را برآورد
از دست من آن گهر که از کینبیرون فلک ستمگر آورد
خواهد اگر این محیط تا حشرهر لحظه هزار گوهر آورد
چون او گهری نمیتواندنه قلزم چرخ اخضر آورد
یکدانه دری که غافل ایامهمچون صدف از کفم برآورد
هرگاه بخاطر من زاریادش دل درد پرور آورد
صد گنج گهر بدامنم اشکاز قلزم دیده تر آورد
تا گردش جام وصل آن ماهدوران فلک بمن سر آورد
هر شب که بدور ساقی چرخپیمانه ماه انور آورد
در دیدهام اشک را بگردشاز دیدن دور ساغر آورد
یاران حذر از سپهبد هجرپا را برکاب چون درآورد
کین یکهسوار زورمندانگر رو بهزار لشگر آورد
از خر من اجتماعشان دردچون برق ز جلوهای برآورد
تا دامن او برون ز دستمبازیچه چرخ و اختر آورد
از کاوشم آنچه بر رگ دلنیش غم آن ستمگر آورد
هر گر برگی نمیتواندبیداد هزار نشر آورد
بر من شب محنتی بپایانممنون نیم از فلک گر آورد
از کشور بخت تیره منکانجا نتوان دمی سر آورد
هر روز سیه که آسمان بردروزی ز قفا سیهتر آورد
امشب که بدیده منش چرخدر خواب چو مهر انور آورد
از شوق فروغ عارض اوچون ذره مرا ز جا درآورد
خلقم گویند ای که هجرتدر دام چو مرغ بیپر آورد
آنکس که بخواب روی او رادر چشم و دلت مصور آورد
خواهد ز صبوری آخر کارکامت ز وصال او برآورد
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
یکدل چو دل فکار من نیستیک خسته بحال زار من نیست
هر ابر گزین محیط خیزدچون دیده اشکبار من نیست
هر لاله گزین حدیقه رویدچون سینه داغدار من نیست
واکردن عقدهای درین دشتدر قدرت نیش خار من نیست
خنداندن غنچه ای در این باغکار دم نوبهار من نیست
هر بختی و روزگار شومیکاشفته ز زلف یار من نیست
برگشته چو بخت من نباشدسرگشته چو روزگار من نیست
در راه طلب تنی زمینگیرهمچون تن خاکسار من نیست
گردی که ز جای برنخیزداز ضعف بجز غبار من نیست
منعم مکن ار براه مقصودگامی تک و پو شعار من نیست
نقش است مراد دل که هرگزدر طالع بد قمار من نیست
آن روز که شامش از قفانهجز روز فراق یار من نیست
وآن شب که زپی سحر نداردغیر از شب انتظار من نیست
آنکس طلبد ز من دل شادکاگاه ز حال زار من نیست
زیرا که متاع شادمانیجنسی است که در دیار من نیست
همراه نسیم صبحگاهیگر نکهت گلعذار من نیست
چون غنچه درین چمن گشایشاز باد سحر بکار من نیست
پیکی که فرستمش بآنکویدر کشور بخت تار من نیست
سرگشته دلی که در کفم نیستاو نیز باختیار من نیست
در سینه خستهام نباشددر جان الم شعار من نیست
آن درد که از طبیب من نهوآن غم که ز غمگسار من نیست
ای آنکه سکون ز هجر دانیکار دل بیقرار من نیست
زین پیش مگو که صبر کن چندفرمائیم آنچه کار من نیست
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم
نه راه بکوی یار دارمنه طاقت انتظار دارم
صد بحر گهر ز اشک حسرتدر چشم گهر نثار دارم
صد گنج ز نقد داغ محنتدر سینه داغ دار دارم
در سینه ز آه کلفت اندودصحرا صحرا غبار دارم
در دامن از اشک آتش آلودخرمن خرمن شرار دارم
ای آنکه ز درد هجر دانیحالی که من فکار دارم
منعم مکن ار گرفته کنجیوز همنفسان کنار دارم
بس همدم من غمی شب و روزکز دوست بیادگار دارم
نبود عجب ار ز اشک خونینپای مژه در نگار دارم
زان گل که جگر ز داغ هجرشافروخته لالهزار دارم
در سینه همه جراحت نیشدر دل همه زخم خار دارم
خواهم چو بکوی او فرستمگر نامه یک از هزار دارم
با بال کبوترم چه حاجتبا باد صبا چکار دارم
دایم بر او برفت و آمدبیک ار دل بیقرار دارم
سیلی که ز اشک شورشانگیزدر دیده اشکبار دارم
هر سو بردم روم چگونههرجا قدم استوار دارم
چون موج عنان بدستم امادر دست چه اختیار دارم
مشتاق از این حدیث جانکاهکز دوری آن نگار دارم
مهر ار نه بلب زنم چه چارهدیگر من دل فکار دارم
هم محنت از حساب بیرونهم حسرت بیشمار دارم
ای آنکه چه تابها ز پندتدر رشته جسمزار دارم
از صبر که کام تلخی و بسزین داروی ناگوار دارم
چندم گوئی کنم مدارادردی که ز هجر یار دارم
صبر است علاج هجر دانماما چکنم نمیتوانم