گنج

شمارهٔ ۹۴

نه صیدی جان برد از صیدگاه چشم فتانتنه تیری کم شود از ترکش پرتیر مژگانت
ندارد چشمه وصلت نشان چون نسپرد جانراخضر هم تشنه لب در جستجوی آب حیوانت
مکن دست رقیبان را به خود گستاخ میترسمگل از بسیاری گلچین نماند در گلستانت
نجویم بهر گلگشت چمن از قید آزادیکه خوشتر باشدم از طرف گلشن کنج زندانت
تو دادم میدهی داد از تو گر خواهم دریغ اماندارم دست گستاخی که آویزم بدامانت
تغافل پیشه یارا چون ننالم از تو دیری شدکه محرومم ز جور آشکار و لطف پنهانت
تو از می با حریفان در چمن سرخوش چه غم داریکه از حسرت دهد مشتاق جان در کنج زندانت