شمارهٔ ۸۲
زد قدم هرکس به گیتی پیشه دیگر گرفتوقت رندی خوش که در دیر آمد و ساغر گرفت
در هوای گلشن آن مرغ به خاک افتادهامکاتشم از گرم پروازی به بال و پر گرفت
جور کمتر کن مبین کوتاه دستم را که هستعاجز اما میتواند دامن داور گرفت
نیست در عالم جوانمردی چو پیر میفروشکو بر من می ز زاهد خرقه و دفتر گرفت
در خرابات مغان کی زیردست غم شویمتا ز دستی میتواند دست ما ساغر گرفت
هیچکس لب تا دم مردن نبست از حرف عشقاین حکایت را بپایان چون رساند از سر گرفت
شعلهگر از ازل از آه گرمی برنخاستآسمان بهر چه یارب رنگ خاکستر گرفت
آه گرمی بر لب مشتاق دوش از دل رسیدرفت تا در خود کشد دم پای تا سر درگرفت