شمارهٔ ۵۳
جان بقید تنم از کوی کسی افتاده استبلبلی از چمنی در قفسی افتاده است
باید افغان ز جفای تو و افغان کز ضعفکار ما خسته دلان با نفسی افتاده است
زان بکوی عدمم خوش که جز آن کوی کجاستکه نه آنجا بکسی کار کسی افتاده است
فصل گل شد چه بمرغی گذرد آه که اوبی پروبال بکنج قفسی افتاده است
سوز دم رشگ درین بادیه هرجا بینمآتشی جسته و در جان خسی افتاده است
محمل ناز که زیندشت گذشته است که بازدل بدنبال صدای جرسی افتاده است
آمدم سوی تو اکنون نکنم چون فریادکه گذارم بر فیاد رسی افتاده است
هر کسم دید به دنبال نگاهت بیخودگفت مستی به قفای عسسی افتاده است
نه همین خفته ز بیداد تو در خون مشتاقکشته تیغ تو در خاک بسی افتاده است