گنج

شمارهٔ ۴۲

بس که بر دل زخم جور از خار و خس باشد مرادر گلستان حسرت کنج قفس باشد مرا
گر به پای ناقه‌ات قدر جرس باشد مرااز شعف نالم درین ره تا نفس باشد مرا
شمعم و فارغ ز هر آتش که بهر سوختنشعله آهی تمام عمر بس باشد مرا
ناله‌ام خواهد رهاند از قید هستی چون سپندعاقبت فریاد من فریادرس باشد مرا
می‌کشند از من حریفان دردسر این است و بسنشئه‌ای گر چون شراب نیم‌رس باشد مرا