گنج

شمارهٔ ۳۷

عنان دل بکف کودکی بود ما راکه میکشد ز ستم مرغ رشته بر پارا
دل مرا ز دل تست سنگدل یاراشکایتی که نباشد ز سنگ مینا را
چه میکند به فلک اضطراب ما که غمیز دست و پا زدن غرقه نیست دریارا
بیک نگاه غزالان شهر ما چه عجباگر کشند بشهر آهوان صحرا را
برد ز هر دو جهان دست اگر فتد مشتاقترنج غبغب یوسف به کف زلیخا را